قدم هایم را آرام جلو می برم تا آرامشش را بر هم نزنم.بوی عطرش خانه را دربر گرفته و در ژرفای وجودم نفوذ می کند.،آغوشش در رختخواب و داستان های شیرین گذشته که با لحن مهربان خودش برایم گفته میشد،خیلی وقت بود که مانند جای خالی عظیمی در قلبم حک شده.
کشور را باز می کنم،همان پیراهن مشکی که خودش خیلی اورا دوست داشت و عطرش در آن برجای مانده بود.
قاب عکس شکسته را روی دیوار کج صاف می کنم و دقایقی در موج قهوه ای چشمانش غرق می شوم.قطره اشکی از گوشه ی چشمانم بر فرش خاک خورده می افتد و آن قطره دلیلی می شود برای شروع یک جهان جدید خیالی.
صدای خنده های آشنایی در گوشم می پیچد،از پنجره ی خاک خورده به حیاط خیره می شوم.
کودکی از درخت بالا می رود و دیگری درحال فوت کردن قاصدک های درون باغچه است و اما،کودکی در حال رقصیدن با آواز فلوت.
همان فلوت که قرمز رنگ اصلی آن بود،و صدایش از اعماق احساسات قلب به وجود می آمد.
اما ناگهان تصویر،جادو ی تشکیل دهنده ی خود را مانند او از دست داد.حال دنیا واقعی دست من را می گیرد و از سقوط در تاریکی من را نجات می دهد.
در جعبه یک ترک خورده را باز می کنم،فلوت را از درون آن بر می دارم و باری دیگر آهسته از اتاق خارج میشوم.
روی سنگی می نشینم که خاطرات کودکی ما در قلب آن مدفون شده.شروع به نواختن می کنم.گرما ی دستان پدربزرگ را بر شانه هایم احساس می کنم که با لبخندی پر از غم به باغ خشک و به خواب رفته چشم دوخته،باغی که روزی محل زندگی گل ها و رقص قاصدک ها بود.
حال متوجه می شوم که خانه بدون قلب گرم و پر از آرامش پدربزرگ فقط سنگری است بدون حضور فرمانده ی تمام سربازان◉‿◉
