گاهی آدم در تاریکیِ خودش میایستد؛
روبهروی پنجرهای که سالهاست نور را از پشتِ شیشه تماشا میکند،
و با خودش فکر میکند چقدر راه آمده،
چقدر تغییر کرده،
و چقدر از آن آدمِ گذشته فاصله گرفته است.
ما بیشتر از آنچه فکر میکنیم، اسیرِ خاطرهها هستیم؛
خاطرهی آدمهایی که آمدند و رفتند،
حرفهایی که گفته شدند یا نشدند،
و لحظههایی که بیصدا از کنارمان گذشتند.
بعضی چیزها قرار نیست همیشه بمانند،
اما بودنشان، هرچند کوتاه،
بخشی از ما را میسازد.
بخشی که شاید زخمی شود،
اما عمیقتر، آگاهتر و واقعیتر ادامه میدهد.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛
اینکه بفهمی از دست دادن، پایانِ همهچیز نیست،
و بعضی تاریکیها فقط برای ایناند
که قدرِ روشنایی را بهتر بفهمیم.
و من،
هنوز گاهی پشتِ همین پنجرهها میایستم،
نه برای حسرتِ آنچه نداشتم،
بلکه برای دیدنِ نوری
که هنوز میتواند سهمِ من باشد.