ویرگول
ورودثبت نام
حنانه سندگل
حنانه سندگل
حنانه سندگل
حنانه سندگل
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

بنفش بادم جانی

چند وقتی است که مهمان شهر ما شده‌اند. آدم‌هایی که وظیفه‌ی تفکیک زباله را برعهده گرفتند و از آن درآمدی بر جیب می‌زنند و آتش بنزینشان را تامین می‌کنند.همه‌ی این چند‌نفر یک شکلند.صورتی استخوانی، دماغی آویزان، قوز کرده به جلو و قدم های سریع.

هر کدام وسیله‌ی نقلیه‌ای دارند، یکیشان گاری دستی، یکی گهواره‌ی رنگ و رو رفته و دیگری اسکوتری گردن شکسته که رویش سبد میوه‌ای سوار است.

لباس هایشان کهنه اما به مد روز است طوریکه با خود می‌گویی: قدیمی است یا جدید؟

دیروزی یکی از آنان را داخل قهوه‌خانه‌ی محل دیدم، زنی‌ بود پیر شاید هم روزگار پیر کرده بودش با دمپایی خاکی، شلواری به رنگ بنفش بادمجانی، مانتویی کوچک که به زحمت آستین‌ها، آرنجش را می‌پوشاند و روسری کوچک صورتی که از پشت سر گره خورده بود و سیب آدمش را نمایان می‌کرد. البته کوله‌پشتی عروسکی که رویش خرسی رنگ و رو رفته به تو نگاه می‌کرد.

داستاننوشتنمدرسه نویسندگیتکدی گری
۴
۰
حنانه سندگل
حنانه سندگل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید