آفتاب میتابید، ماشین نیسان قدیمی را کنار دیوار کارواش پارک کرده بود.و درسایهی درخت توت پنج ساله، شالی پهن کرده و تسبیح میگرداند.نگاهش به قفل بستهی در فلزیِ کارواش بود.ساعت ۹ شده بود و همهی مغازههای دور و بر باز شده بودند.مرد صاحبِ سوپری که کاملهمردی بود با قد و هیبت متوسط درحال آوردنِ سطل آشغالِ مغازه کنارِ درخت، پیرمرد را دید و گفت: اُ غُر بخیر. چه میکنی پیرمرد.پیرمرد دستی به محاسن سفیدش زد و گفت: آسمان خدا سقف است و زمین خدا فرش. به دنبالِ پسرم آمده ام که گفته اند اینجا کار می کند.مرد سومری پرسید: نامش چیست؟: عیسا.
:ها عیسا را میگویی چند هفته اینجا بود و رفت یعنی نرفت، بردنش.
: کجا؟ برای چه؟ چه کرده؟
:به اتهام دزدی..
: نان حلال خورده مگر می شود؟
:: آن هم دزدی از چه کسی. ازدزد دزدان. جهانگیر خان.
: دروغ می گویی، مرا مسخره کردی،او می آید عیسای من می آید