قرار شد که برویم زیر سایه درختِ توت پیر و کمی صبحانه بخوریم.
به وقت صبح ؛ همان زمانی که بوی یونجهی تازه کلِ دشت را عطر آگین میکند و نسیم خنک، خبر از پایان شب را میدهد و پرواز پرندگانِ مهاجر، سمفونی زندهایست که صدای بلبلان، آهنگ متنش را می سازند.
پرشِ مگسهای مزاحم روی تکهپنیر لیقوان و چرخیدن گردوی تویسرکان روی فرش و بوی چای دارچین و تکه نباتِ زعفرانی و نان سنگکِ داغ کنجدی لای سفره.
همه و همه بوی قدیم را میداد و به برکتِ این شادی، باد وزید و درختِ پیر ما را توت باران کرد.