آورده اند که در ازمنهی قدیم، دشتی بود به نام دشتستان و ایلی بود به نام تنگستان و خانی داست به نام دشتعلی که بر ایل حکومت میکرد.دشتعلی خان قصهی ما از هر نظر آزموده و سنجیده مردی بود مگر یک عیب که آن هم نداشتنِ دندان بود.و همین بی دندانی باعث شده بود که آشپزش کجقلی را عاصی کند.دشتعلی خان عاشق پلوی چرب و چیلی بود و به آنی غذا را میخورد و برنج ها را چانه چانه با دست از روی مجمعیِ بزرگ مسی بر میچید.اما امان از اینکه کفگیر به ته دیگ میخورد و برنج برشته قاطی برنجهای نرم و صدفی میشد.برنج در گلویش گیر میکرد و هزاران خدم و حشم عاجز بودند از درآوردنِ دانهبرنجی که در گلوی خان گیر کرده بود.
بارها و بارها این حکایت ور سال تکرار میشد تا اینکه روزی در مهمانیِ میرغضب ها چنین اتفاقی بر خان افتاد و وجودش را سراسر خشم گرفت و رفت به لای سرِ کجقلی.که ای ناجوانمرد و بد اقبال؛ تو نمی توانی پلویی درست کنی که در گلوی ما گیر نکند؟ آبروی من در خدمتِ شاه والا مقام هم رفته است. به تو سه روز و سه شب وقت می دهم اگر توانستی چاره ای بیندیشی که فبها و گرنه کفِ دیگِ پلوی بعدی خودت هستی.کجقلی بر خود لرزید و از خواب و خوراک افتاد.چه کار میتوانست بکند؟ از قدیم الایام که برنجی بوده و آدمی،همین بوده روش پخت. که ناگهان دید پیرزنِ ایل روی خمیر نان که بر روی آتش بود کمی روغن مالید و با پی گوسفند سینی را چرب کرد. فکری به ذهنش رسید و شروع کردن به آماده کردن پلوی فردا.و نتیجهی این داستان چه شد که خمیر را ته دیگ نشاند و برنج ها رویش ریخت و صبر کرد که بوی نان روغنی دشت را پر کند و پلوی ته دیگ را در خدمت گنجعلی خان تقویم کرد.