تمام داراییش یک خاطره بود که به جبر زمان رویش غبار فراموشی نشاند.
شاید هم زمان بهانه بود که اگر میخواست میتوانست دستمال توجه را برای گردگیری استفاده کند و با جلدِ مرور از فراموشیش بکاهد.
اما نخواست و گفت: جبر زمان.
همان بهانهای که آدمیان برای فراموشی مردگان میبرند و با آهی بلند میگویند: خاک سرد است.
اما خاک سرد نیست، آدمی بیعاطفه است.
گاهی یک توجه، یک مرور و یک حرارت همان خاک را تبدیل به سفال میکند البته اگر فعل خواستنی باشد.
آدمی ساخته شده برای بهانه ساختن.
کاش ساخت بهانه در چرخِ جبر زمان قرار گیرد ولی کدام راه سهل الوصول تر از ساختن بهانه.