آفتاب لعنتی امانش را برده بود و با فحش های زیرزبانی از شدت این گرما راهش را به سمت کارواش جلو برد.
کارواش دو کوچه با خانهاش فاصله داشت و نزدیک سی ان جیِ شهر بود.کار و بار بدک نبود و اولین چیزی که در این شهر بادخیز لازم میشد همین تمیز کردم ماشین بود.قیمت ها را هم منصفانه می گرفت؛ چه کار باید میکرد؟ آدم در این شهر غریب باید جوری باید پایش را سفت کند دیگر.از کنار درختِ زبان گنجشک عبور کرد و یاد عیسا افتاد.یاد همان شب کذایی که موتورش را زیر درخت پارک کرده بود و هذیان میگفت. از کجا می دانست این هذیان به دستگیری برسد.نزدیک مغازه شد و از دور پیرمرد را دید. با صدای بلند گفت: سلام حاجی اید. اینجا چه میکنی؟
پیرمرد تسبیح را گوشهی شال گذاشت و به حال نیم خیز بلند شد که اکبر اجازه نداد و دستش را بوسید.
: خیر ببینی پسر.به دنبال عیسا آمدهام. مادرش دق کرد. عیسا کجاست؟