میگویند از ترسناک ترین کارهاست، مقابله خودت با خودت.
وقتی که تنهایی تو را در میانِ شلوغی آدمها گیر میآورد و با دستِ چپش گردنت را میگیردو میکشد بالا. وقتی که فشار میآوری تا خودت را نجات دهی.
به آنی فرار میکنی اما میدانی که او عزرائیلِ وجودت هست و باز هم سراغت میآید.
در گوشهی پستو، روبه روی آینه، کنارِ اجاقِ گاز، روی نیمکتِ پارک. همه جا و همه جا.
چاره چیست؟ فرار و گریز یا نشستن پای حرفهای تنهایی.
شستنِ چهرهی پر از کثیفیِ وجودش و شاید دادنِ رختی نو.