ویرگول
ورودثبت نام
Ravi
Raviراوی روایت نویسنده...
Ravi
Ravi
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

لیلی نما

Sunflower by efx
Sunflower by efx

اگر ساعتی پیش او را می‌دیدید، حتماً با خود می‌گفتید حال او عجیب خوب است؛ لابد دیوانه شده است و نمی‌داند چه می‌گوید و چه می‌کند. با دوستان خود، که چند وقتی است روزها را با آن‌ها سپری می‌کند، در پارک معروف و منحوس شهر راه می‌رفت؛ هرچند توان راه رفتن در پاهای او نبود، و در مورد قیمت قهوهٔ اعلا صحبت می‌کرد؛ چراکه قهوهٔ محبوبش اعتیادی شده بود که او را ناشیانه سرِ پا نگه می‌داشت.

راه خانه دور نبود. اگر جلوی خانهٔ پیر و از رنگ‌ورورفتهٔ او، که در واقع مال پدرش بود، می‌ایستادی، پارک را به‌راحتی می‌دیدی. راهی که پیمودنش در آن شرایط، حتی با ماشین، یک ساعتی طول کشید. آخر می‌دانید، زمانی نیاز بود تا از فکر آنچه که دیده و شنیده بود بگذرد.

با دوستان خود دست داد. مثل هر شب تکرار کرد: «خوش گذشت.» درِ بدحال ماشین را باز کرد. در، مثل همیشه، به سبب مزاحمتی که برایش ایجاد شده بود، ناله‌ای کرد. پیاده شد و درِ نالان را به هم کوبید. قصد نداشت شب را با تفکر به آنچه که اتفاق افتاده است خراب کند، اما گویا تفکرش مانند بختکی گریبان‌گیر خوشی او شده بود. برایش سخت بود که شبی را خوش باشد، و وقتی خوش بود، از دست دادن خوشی برایش سخت.

در پارک، در میان گل‌ها و چمنزارها، در لحظاتی که هر سنگی را عاشق می‌کرد، مجنونی را دیده بود که معشوقش لیلی نبود… پسرک بخت‌برگشته با وسواس فراوان دسته‌گلی آماده کرده بود؛ دسته‌گلی که فقط از یک گونهٔ خاص گل متشکل بود. هر بی‌عقلی آن را می‌دید، باید می‌فهمید که آن گل‌ها محبوب و خاصِ لیلی هستند. می‌گویند: «اسب پیشکش را دندان نمی‌شمارند.» اما مگر می‌شود اسب پیشکش را قبول نکرد؟

پسرک، با صورتی درهم‌رفته، به همراه گل‌های پژمرده، با رود اشکی خشک‌شده، همان‌جا ایستاده، ماتم گرفته بود. مگر می‌شود رودی احوالش را ببیند و خشک نشود؟ مگر می‌شود پرنده‌ای او را ببیند و پرواز از یادش نرود؟ این وضعیت آن‌قدر به طول انجامید که لیلی‌نما دیگر دیده نمی‌شد.

خواست نزدیک پسرک شود و دلداری دهد؛ اما گوشِ شنوا بود و زبانِ دلداری نه… پسرک، نالان و پر از تشویش، زیر لب می‌گفت: «مگر من چه کردم جز محبت، که مستحق ظلمم؟» گویا قلبش افسار زبان را به دست گرفته بود؛ زبانی که توان یورتمه رفتن را نداشت. از پسرک دور شد، اما فکر پسرک از او نه.

ساعت سختی را گذراند؛ مثل شبی که قصد صبح شدن ندارد. نه‌تنها لیلی‌نما، بلکه او هم برای پسرک غمگین نبود… نباید شب خوبش خراب می‌شد.

راوی-


داستان کوتاهداستانداستانکنویسندگیدل نوشته
۱۷
۳
Ravi
Ravi
راوی روایت نویسنده...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید