ف ف فک ف فکر در سرم نشخوار میکند، دل طلب قرار و مسکنم ز سر درد ناله میکند، درد فریاد میکند، زبان نفرین میکند… به خیال اگاه میشوم…
س س سیگارم بد دم میکند، دست از تنش لرزش میکند، اتش نخ را پشت نخ سوزان میکند، تن بو را میهمان میکند، از سیگارم خون میچکد..
با او ستیز میکنم، لیکن با فکرش خیال میکنم، مرا یاری میکند، جفا در جفاکاری میکند، باری وفا میکند، راوی خواستش را روایت میکند، ولیکن نویسنده کس دیگریست…
نف ن ن نفرین میکنم:
مست ترین ساقی شهر، باعث مستی بحر، ساغرش لبالب شراب کن، انگاه بشکن و مستی بر او حرام کن… تا بداند جام دل شکستن معنی چیست…
ساقی اطاعت میکند، بحر طوفان میکند، ساغر قصد شکستن میکند، ملا حرامش میکند، خیالش شب را سحر میکند، اما چه کس جام مرا توان مرمت دارد؟
بشکند دست ان ساقی که در امانت خیانت میکند…
راوی-
