پاهایش زوق زوق می کرد، دستان ظریفش آنقدر یخ بود که می ترسید اگر مشت کند تکه تکه شوند، هوا ، هوای سرد اواخر دی ماه بود اما سردی دستانش به خاطر آن بود که قلبش یارای طپیدن نداشت.
در پیاده روی رو به ساختمان ویلایی در خیابان خووردین که آجرهای قرمز کوچک و خوش فرمش ظاهری دلربا به آن داده بود ایستاده بود و بی تفاوت از رهگذرهای دیگر چشم از پنجره هایش بر نمی داشت، دلش می خواست ناگهان چهره اش را در چهارچوب قاب شیشه ای یکی از آن پنجره ها ببیند، موهای زیتونی خوش رنگش را که در شال مشکی و ضخیمش اسیر بودند مرتب کرد، سالهای آخر دهه سی اش را تجربه می کرد اما همچنان با آن پوست صاف ، بینی عقابی و چشمان براق و درشت که در صورت لاغرش جا گرفته بودند، زیباییش خودنمایی می کرد، در آن چشمان عسلی خیره شده اش رازی نهفته بود، رازی تلخ و غمگین که نمی توانست پنهانش کند، باد سرد زمستانی استخوان هایش را می سوزاند، لب هایش می لرزید اما اندام نحیفش در پالتوی سیاه رنگی که پوشیده بود در تب انتظار می سوخت، انتظار دیدن دوباره پدرش، آخ پدر نگاهم کن و با آن دستان زمخت مردانه و مهربانت در آغوشم بگیر، با آن چشمان تکیده ات نگاهم کن و با آن صدای پر مهر اما پر صلابتت دوباره صدایم کن.. ستایش من،
ستایش ناخواسته با خود نجوا می کرد و امیدوارانه چشم از ساختمان برنمی داشت. تنها میوه حاصل از ازدواج پدر و مادرش بود، ۲۵ ساله بود که با اصرار خودش و پافشاری خاله اش که بعد از فوت مادر تنها همدلش بود با پسر خاله اش ازدواج کرد و علیرغم میل پدر راهی آلمان شد. پدرش شاید نتوانسته بود که جای خالی احساسات ناب مادری را پر کند اما شب و روزش را برای آسایش ستایش صرف کرده بود و جز او کسی را نداشت.
حالا و پس از ۱۴ سال زمانی آمده بود که پدرش به دلیل فراموشی و بی کسی در کنج آسایشگاه سالمندان غرق در سکوت بود و هفته ها هیچکس صدایش را نشنیده بود، ستایش زمانی دانسته بود که تماس های بی پاسخ به پدرش که روزها آن را به دلخوری تعبیر کرده بود نگرانش کرده و با چمدانی از چند تکه لباس و کوله باری از خاطراتی که شاید تنها یادگار از زندگی مشترک نافرجام و پایان یافته اش شده بود بازگشته و از همسایگان همه چیز را فهمیده بود.
و حالا ساعت ها بود که در اینجا، در نزدیک ترین مکان این سالها به پدرش ایستاده بود و تنها نگاه می کرد. آمده بود تا به طلایی ترین نقطه تلاقی گذشته و حالش و یا شاید آینده اش وصل شود اما پاهایش یارای رفتن نداشت، نمی توانست باور کند که دیگر حتی در ذهن پدرش هم نیست، نمی توانست به خودش بقبولاند که پدرش ، تمام گذشته ی کودکی ،نوجوانی و جوانی اش، مرحم روزهای بی مادریش او را نشناسد، نه..نه ، او حتما مرا به خاطر می آورد، او تنها دخترش را فراموش نمی کند، نمی تواند فراموشم کند، ولی مگر من فراموشش نکردم، مگر من به تماس هایش در روزهای اول زندگی در غربتم، تنها به خاطر این که برای خداحافظی به فرودگاه نیامده بود پاسخ داده بودم، مگر من التماس های او را برای برگشتن شنیده بودم، ولی او پدرم بود ، او حتما متوجه اشتباهات یک دختر عاشق که تمام خوشبختی اش را در گرو رسیدن به پسر مورد علاقه اش می دید می شود، او حتما می بخشیدش اگر می فهمید دل به پسری سپرده بود که خیال می کرد می تواند جای خالی مهر مادری و عشق پدری را پر کند، اصلا تقصیر پدرش بود که خیال می کرد یک دختر، تنها از پدرش پول می خواهد، او بود که باید عذر می خواست که یکبار پای درد دلش ننشسته بود، او بود که.. حالا چه فرقی می کرد اصلا، پدر شاید حتی او را در ذهنش هم نمی بیند، اما آخر که چه؟ تا کی می خواست بایستد و فقط بیاندیشد، باید بر ترسش غلبه می کرد، باید دل را به طوفان می زد و با پدرش روبرو می شد.
لحظه ای بعد خود را در آستانه در دید، در که وا شد بی درنگ وارد شد و با راهنمایی جوانکی که لباس فرم آبی رنگی را بر تن داشت به اتاق مدیریت رفت، آنقدر غرق در نجواهای درونی اش بود که وقتی به خود آمد پشت در سفید رنگی بود که ظاهرا اتاق پدرش به شمار می رفت، حتی به سختی، چهره ی جوان جلوی در و خانم مدیر آسایشگاه را به یاد می آورد، اصلا نمی دانست چه گفتگویی داشته که به این سرعت اجازه ی دیدن پدر را به او داده است، شاید اصلا اینقدر همه چیز به سرعت اتفاق نیافتاده، شاید زمان برای او زود گذشته بود، مهم نیست، چیزی که الان به آن اهمیت می داد این بود که تا لحظاتی بعد به آنچه بیش از همه چیز می خواست می رسید.
دست لرزانش را روی دستگیره فلزی نقره ای رنگ گذاشت، دستگیره مشکل داشت یا دستش توان پایین آوردن آن را نداشت، در را باز کرد، اولین چیزی که به چشمش آمد پیکر تقریبا لاغر و میانه اندام مردی بود که پشت به او در صندلی قرمز رنگی فرو رفته و به پنجره خیره شده بود، اگر سر تقریبا بدون موی پدرش را که با رد کمرنگی از موهای سفید دورش نشناخته بود حتما باز می گشت، هنوز مطمئن نبود او پدرش باشد، پدری که روزگاری چهارشانه بود. با صدایی که به سختی از گلویش در می آمد سلام کرد، پیرمرد بی عجله و آرام برگشت و نگاهش کرد و انگار که چیزی ندیده باشد دوباره به پنجره خیره شد، اما ستایش می توانست قسم بخورد که لرزش ماهیچه ی زیر چشمانش را دیده است، دیگر تاب نیاورد به سمتش رفت و همانند کودکی بی پناه در آغوشش افتاد، اشک ریخت، نالید، از ته قلبش، از اعماق وجودش، ضجه زد، دستان زمخت و مردانه اش را که هنوز پر توان نشان می داد و نشان از روزهای سخت گذشته داشت را نوازش کرد و بوسید، دلش می خواست تمام دلتنگی این سالها را از قلبش بزداید، دلش می خواست تمام خستگی این مدت را با عطر تن پدرش از میان ببرد، بوییدش، دوباره و دوباره بوسیدش و وقتی بالاخره جان تشنه اش سیراب شد صورت سبزه و گونه های هنوز گوشت آلود پدر را در میان دستانش گرفت و به چشمان سیاهش چشم دوخت، چشمان بی احساس و خالی از احساسش و آن سکوت مرگبارش داشت دیوانه اش می کرد. آن وقت بود که از اول تا انتها را برایش توضیح داد، از احساساتش در این سالها گفت، از روزگار سختی که گذرانده بود، از اشتباهاتش، از دلتنگی هایش، از انتظاراتش، اما پدر نه نگاهش کرد و نه سخنی گفت، اگر پلک زدنش را نمیدید شک می کرد که اصلا زنده باشد، معذرت خواست، التماسش کرد که او را ببخشد، دست آخر به پاهایش افتاد اما پدر انگار او را نمی شنید، انگار با تکه سنگی به ظاهر جاندار حرف زده بود، بالاخره از نفس افتاد، بر تخت مرتب اتاق که با ملحفه ای سفید و رو تختی زرشکی رنگ تزئین شده بود نشست، دوباره اشک هایش سرازیر شد و در میان هق هق گریه هایش تن بی رمقش را بر پاهای پدر انداخت و ناله کرد: فقط صدایم کن ، اگر نمی بخشی ام ، فقط صدایم کن، اگر صدایت را نشنوم و از این اتاق بیرون روم، نمی دانم چه بلایی بر سرم خواهد آمد، آمده ام تا باقی عمر را کنارت باشم، آمده ام تا همانند کودکی ام چشم انتظار نوازشت باشم، ولی اگر تو قرار نیست کنارم باشی، همان بهتر که من هم نباشم و بلند شد و به سمت در حرکت کرد.
و اینجا بود که لبهای پدر لرزید همانند کودکی که می خواهد تازه به حرف آید به خود فشار می آورد و ناگهان در حالی که قطره اشکی از گوشه ی چشمش به روی گونه راه افتاده بود از میان لب های درشت و دندانهای مرتبش ، صدای آرام و لرزانی گام های ستایش را خشکاند: چقدر بزرگ شدی بابا...