هاجین و دی.او در پی تعقیب و گریز از دشمنان مرموز، با یک فلشمموری مرموز مواجه میشوند. در تلاش برای فرار از تهدیدهای مرگبار، به یک پایگاه مخفی پناه میبرند. اما دشمنانشان همچنان نزدیک هستند، و این تازه شروع بازی خطرناکی است که هیچکس نمیتواند پیشبینی کند.
فراتر از گلولهها – قسمت ششم
فرار به سمت ناشناخته
هاجین به سختی نفس میکشید. کوچههای تاریک سئول یکی پس از دیگری پشت سرشان محو میشدند. او هنوز نمیدانست چرا دارد همراه این مرد فرار میکند، اما یک چیز را مطمئن بود—اگر بایستد، ممکن است دیگر هرگز زنده نماند.
"اینجا!" دی.او بازویش را گرفت و او را به داخل یک خیابان باریک کشید.
"دی.او، تا کی باید بدویم؟!"
دی.او نگاهی به پشت سرش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی تعقیبشان نمیکند، گفت: "دیگه نمیدویم. رسیدیم."
هاجین به دوروبرش نگاه کرد. جلوی یک مغازهی متروکه ایستاده بودند. تابلوی آن رنگپریده و شکسته بود، انگار که سالها کسی اینجا نیامده.
"اینجا؟!"
دی.او بدون جواب دادن در را باز کرد و هاجین را به داخل کشید.
داخل مغازه تاریک و پر از گرد و غبار بود. اما وقتی دی.او یک دکمهی مخفی را روی دیوار زد—یک در مخفی در کف زمین باز شد!
هاجین چشمانش گرد شد. "اووووه... داری شوخی میکنی؟ یه پایگاه مخفی داری؟!"
دی.او لبخندی محو زد. "بهش میگن آمادگی برای هر شرایطی."
قبل از اینکه هاجین بتواند چیزی بگوید، دی.او از نردبان پایین رفت. "میای، یا دوست داری بیرون توی تیراندازی بعدی گیر بیفتی؟"
هاجین اخمی کرد، اما سریع دنبالش رفت. چیزی که در زیر مغازه دید، باورکردنی نبود.
یک اتاق مدرن با کامپیوترهای پیشرفته، نقشهها، و حتی یک قفسهی پر از اسلحه!
"خب، خب، خب... تو دقیقاً کی هستی، دی.او؟"
دی.او روی صندلیاش نشست، اسلحهاش را روی میز گذاشت و نفس عمیقی کشید. "بهتره بشینی، چون قراره چیزهایی بشنوی که زندگیتو تغییر میده."
هاجین سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد. "نه، اول بگو—"
اما قبل از اینکه بتواند جملهاش را تمام کند، یکی از صفحههای مانیتور روشن شد و تصویری روی آن ظاهر شد.
تصویر یک مرد... همان کسی که در کوچه راهشان را سد کرده بود.
و او مستقیماً به دوربین نگاه میکرد.
"دی.او. هاجین. میدونم که اونجا هستین. و اینو بدونین—"
"تا زمانی که فلشمموری رو بهم ندین، نمیذارم جایی برای فرار داشته باشین."
هاجین به دی.او نگاه کرد. "ما واقعاً توی دردسر بزرگی افتادیم، مگه نه؟"
دی.او بدون اینکه چشم از صفحه بردارد، آرام گفت:
"بزرگتر از چیزی که فکرشو بکنی."
پایان قسمت ششم
اما تو قسمت ۷ قراره چه اتفاقی بیافته
دشمنانشون قشنگ میدونن اونا کجان؟
برای خواندنقسمت پنجم به لینک زیر بروید
https://vrgl.ir/OlvLA