دوستت دارم
و این جمله، سادهترین و در عین حال عمیقترین چیزیست که در تمام عمرم آموختهام.
تو به زندگی من آمدی
مثل نوری که بیاجازه از شکافِ دیوارهای تاریکی عبور میکند،
و من فهمیدم حتی شب هم میتواند معنایی جز ترس داشته باشد.
ما آسان همدیگر را پیدا نکردیم.
راهمان پر بود از پیچهای کور،
از دیوارهایی که اسمشان «شرایط» بود
و زخمهایی که هر بار بهانهای تازه میشدند برای نرسیدن.
به هم رسیدنمان شبیه رؤیایی بود
که هر بار درست قبل از بیدار شدن،
دستت را از دستم میکشیدند.
نمیدانم پایان داستان ما کجاست.
نمیدانم این جاده به هم میرسد
یا در مه گم میشود.
اما اگر روزی
مرگ، آرام و بیصدا
نام مرا صدا زد،
اگر جهان بدون من به راهش ادامه داد
و تو در گوشهای از زمان ایستادی،
فراموش نکن
در تمام این جهانِ پر از اگر و اما
من
بیشتر از هر کسی
تو را دوست داشتم.
- بخشی از یک وصیت نامه