تن هایمان در ترافیک تقدیر گیر کرده است
اما بال خیالمان را که نچیده اند!
محبوب من
بیا قبل از کوچ رویا یک بار دیگر در آغوشِ سحر
خورشید را بیدار کنیم و
روشنی را به تماشا بنشینیم
بیا تا بیداری خواب است
برای ساعتی جهان را فراموش کنیم
و تنها دغدغهمان این باشد
که از لبستان
برایت بوسه بچینم یا لبخند !
محبوب من
کاش در پیچ و خم های غریب
رازمان را زمزمه نمیکردیم
تا با دستبندِ دوری ،دستگیرمان نکنند
آنقدر بی رحمند که
حتی نگذاشتند برای خداحافظی
آن دو دریچه ی روشن قهوه ای
که ورودگاه روح من بود را ببوسم
نمیدانم آزادی چه زمانیست
اما آسمان برایم قفس است
اگر تو هم پروازِ من نباشی...