رد خون همهجا کشیده شده بود.
روی دیوارهای سنگی، لکهها به شکلهایی شکسته و ناموزون پخش شده بودند؛
مثل نقاشیهایی کوبیسمی که با هر برخورد، هم زیباتر میشدند هم وحشتناکتر.
بو، خفهکننده بود؛ بویی فلزی که به گلو میچسبید و پایین نمیرفت.
تنها دیگر شبیه انسان نبودند.
چیزی از هویت باقی نمانده بود؛ نه صورت، نه نشانهای برای شناختن.
فقط حجمهایی پارهپاره که زمانی نفس میکشیدند.
برایان در گوشهای از زیرزمین، در سایهٔ فشردهٔ دیوار، کز کرده بود.
انگار تازه داشت صحنه را میدید.
انرژیای که همیشه درونش مثل آتش زبانه میکشید، حالا جایش را به سرمایی کشنده داده بود.
دندانهایش به هم میخورد.
جرئت بیرون آمدن از سایه را نداشت؛
سایهای که امنترین جای دنیا به نظر میرسید.
تا جایی که یادش میآمد، آن انرژی همیشه همراهش بود.
چیزی که در لحظههایی غیرمنتظره،
مثل گرگی گرسنه از اعماق بالا میآمد و خودی نشان میداد.
اوایل با فریاد شروع میشد.
فریادهایی آنقدر شدید که دیگران ناخودآگاه عقب میکشیدند،
فضا خالی میشد،
و راه برای آرام شدنش باز.
انگار چارهای نداشتند.
ایستادن روبهروی برایان، کار هر کسی نبود.
همه میگفتند:
«آدمی نیست که عصبانی بشه…
ولی اگه بشه، تازه میفهمی خشم یعنی چی.»
اما برایان میدانست.
این خودش نبود.
چیز دیگری درونش زندگی میکرد؛
چیزی که قصدش آسیب زدن به او نبود،
اما از آسیب دیدن دیگران تغذیه میکرد.
زمان نداشت.
قانون نداشت.
نمیدانست کی بیدار میشود.
فکر میکرد با بیتوجهی از بین میرود.
با تکرارِ «من آرومم»
با وانمود کردن.
اما نرفت.
سالبهسال، فقط گرسنهتر شد.
وقتی داغی کف دستش را روی گونهٔ همسرش حس کرد
همان زنی که عاشقانه دوستش داشت
فهمید دیگر کاری از دستش برنمیآید.
وحشتِ نداشتنِ کنترل،
همهچیز را از او گرفت.
رفت.
همه را ترک کرد.
خودش را در زیرزمین خانهٔ قدیمی پدری،
فرسنگها دور از شهر،
پنهان کرد.
به امیدِ آسیب نرساندن.
به امیدِ درمان.
با خودش میگفت:
اگر کسی نباشد که خشم را بیدار کند،
اگر محرکی نباشد،
حتماً از بین میرود.
نمیدانست خشم،
در تنهایی،
گرسنهتر میشود.
آن شب،
با صدای آواز و خنده از جا پرید.
پشت یکی از ستونها ایستاد.
گروهی دختر و پسر جوان،
با بطریهای نوشیدنی،
به خیال متروکه بودن خانه،
از دیوار پایین پریده بودند و وارد باغ شده بودند.
زمزمهها شروع شد.
آرام، چسبناک، نزدیک.
به چه حقی؟
اینجا خونهست.
ادب ندارن.
باید یادشون بدم.
زمزمهها به فریاد تبدیل شدند.
سرش پر بود.
دیگر جایی برای فکر کردن نمانده بود.
گرمایی درونش پیچید؛
گرمایی که اگر لمسش میکردی،
ذوب میشدی.
جز قرمز،
رنگی در دنیا وجود نداشت.
و عجیب این بود که…
حس بدی نداشت.
انگار آزاد شده بود.
جیغ آدمها،
سمفونیای بود که فقط برای او نواخته میشد.
از سویی به سوی دیگر میپرید
یا شاید پرواز میکرد.
برایان دیگر وجود نداشت.
فقط حیوانی درنده بود،
رهاشده از بند.
ساعتها گذشت.
حالا،
خالیتر از قبل،
با چشمانی هراسان به اطراف نگاه میکرد.
سکوت،
از هر فریادی ترسناکتر بود.
راهی نداشت.
تاوان کاری که کرده بود،
سنگینتر از آن بود که بتواند با آن زندگی کند.
اما درونش…
آن انرژیِ رفته
دوباره سوسو میزد.
این بار،
سریعتر از همیشه برگشته بود.
نه برای تغذیه.
برای تصاحب.
آمده بود
تا برایان را
برای همیشه
محو کند.
آخرین جملهای که پیش از قرمز شدن همهچیز
از ذهنش گذشت،
این بود:
نباید سرکوبت میکردم…