طولی نکشید که تفاوتم با بقیهٔ بچهها مشخص شد.
جامدادیهای رنگی، کیفهای چرخدار،
و عروسکهایی که اینطرف و آنطرف کشیده میشدند و نمایشهای فاخر اجرا میکردند.
نمایشی که باعث میشد پاهایم را جمعتر کنم،
جامدادیای را که مادرم با تکههای پارچه دوخته بود محکم بگیرم
و سعی کنم در دستهای کوچکم قایمش کنم.
همیشه آخر صف، گوشهای میایستادم؛
به امید اینکه کسی متوجه داشتههایم
که نه، نداشتههایم نشود.
حسرت، تمام زندگی مرا همراهی کرد.
با من بزرگ شد.
بزرگتر شدم.
دخترهایی را دیدم، سوار ماشینهای آخرینمدل،
قهقههزنان از کنارم رد میشدند.
کنارشان اغلب مردانی بودند
که با تمام وجود، زیبایی همسرانشان را نفس میکشیدند.
پول، عشق را هم راحت وارد زندگی میکرد.
با پول، آدمها زیباترند.
مهمترند.
محبوبترند.
خوشحالترند.
و من این را میخواستم.
باید هرجور شده بهدستش میآوردم.
در خانههایشان کار میکردم.
از یخچالشان میخوردم؛
نمیدانستم چیست، فقط میخواستم مزهاش را بدانم.
حتی یک تکهٔ کوچک غذای ماندهٔ ظهر
قبل از جمعکردن،
وجودم را زنده میکرد.
جرئتم بیشتر شد.
لباسهایی را که گوشه ای افتاده بودند،
میپوشیدم، بو میکردم،
و گاهی در کیفم قایم میکردم و به اتاقم میبردم.
ساعتها نقش خانم خانهٔ خودم را بازی میکردم؛
میرقصیدم، میخندیدم،
گرمای دستِ عشقِ خیالی را روی کمرم حس میکردم.
حتی متوجه نبودن چیزی کم شده.
تا آن شب.
خانم با گریه به خانه آمد.
چشمهایش کاسهٔ خون بود.
با عربده مرا کنار زد و به اتاق رفت.
در را آنقدر محکم کوبید
که پاهایم لحظهای سست شد.
صدای کلید تلفن آمد.
آرام خودم را به در رساندم.
گوش دادم.
«مرتیکهٔ آشغال…
عکساشو دیدم.
دستتودست—نه با یکی، با چندتا…
گفتم. قبول نکرد.
گفت اونجوری که فکر میکنی نیست…
ازش متنفرمممم…
نه، نمیاد خونه.
میخوام تنها باشم.
بعد حرف میزنیم…»
صدای هقهقش کم و کمتر شد.
اگر زمانی برای عوضکردن زندگیام وجود داشت،
همین حالا بود.
شربت را درست کردم.
قرصها را پودر کردم
آنقدر که زندهماندن انتخاب نباشد.
آرام در زدم.
ناله کرد: «گمشو.»
با خواهش، با مظلومنمایی،
به هر روشی که بلد بودم
شربت را به خوردش دادم.
جلوی آینه ایستادم.
جواهرات.
لباس ابریشم صورتی.
رژ لب قرمز گرانقیمت
که حالا برای خودم بود.
لحظهها بسیار
شیرین بودند.
آنقدر که هیچچیز نمیتوانست خرابشان کند.
من اما
حقم بیشتر بود.
عشقش را میخواستم.
مردی که اگر قلبش برای من نمیزد؛
هیچ دلیلی برای نفسکشیدنش وجود نداشت
صدای کلیدِ در باعث شد از جا بپرم.
باورم نمیشد.
انگار آرزو کرده بودم و همان لحظه برآورده شده بود.
او آمده بود برای عذرخواهی.
برای منتکشی.
اما قرار نبود بخشیده شود.
قرار بود سهم من شود.
نیرویی درونم بیدار بود
که هیچ مردی توانِ مقابله با آن را نداشت.
لباس صورتی هنوز به تنم بود.
همان که دوست داشت
دهانش باز شد
اما صدا
قبل از جمله مرد.
دستم رفت توی یقهاش.
محکم.
بیمکث.
تعادلش را از دست داد.
به دیوار خورد.
اولین ضربه صدا داد.
دومی نه.
تقلا کرد.
پا زد.
ولش نکردم.
هنوز گرم بود.
وقتی افتاد،
نشستم روی سینهاش.
وزنم را انداختم جلو.
دستهایم خسته نمیشدند؛
انگار سالها منتظر همین وزن بودند.
چشمهایش بیرون زده بود.
دهانش باز و بسته میشد
مثل ماهیای که تازه فهمیده
خشکی واقعی است.
خواست چیزی بگوید.
اسمم را شاید.
یا اسم او را.
فشار دادم.
نفسش
از صدا افتاد.
بدنش اول سفت شد
بعد
رها.
لحظهای مکث کردم
برای لذتِ آخر
بعد بلند شدم.
لباسم را صاف کردم.
روی صورتم دست کشیدم.
خانه ام ساکت بود
من
سهمم را گرفته بودم
و هنوز
گرسنه بودم.