
همیشه
موقع هر تصمیمِ کوچک و بزرگ
گوشهی اتاق ایستاده بود،
منتظرِ اجازهی ورودی
که هیچوقت
از طرف من صادر نشد.
پوستش تیره بود،
از جنسِ سوختگیِ قدیمی.
چشمهایش قرمز نبودند،
اما سرخیای ته آنها مانده بود
که انگار
هرگز خاموش نشده.
نگاهش مستقیم میرفت
به جایی
که سالها دفنش کرده بودم؛
جوری که میدانستم
اسمم را
قبل از تولدم بلد بوده.
مقابلش ایستادن
به نظرم
سختترین کار دنیا بود.
حس میکردم اگر
اجازهی رسیدن به خواستههایش را بدهم
شادی و آرامش دنیا را
میمکد.
انرژیِ وجودش
این را لو میداد.
همیشه خوب بودن،
مثل نگه داشتنِ
یک بمب
زیر آب بود؛
که هر لحظه
ممکن بود
به بالا بپرد
و همهچیز را
نابود کند.
راجرز
مدیرِ نهچندان آدمحسابیام
مثل همیشه
شروع به داد و بیداد کرد.
آب دهانش
همراهِ ناسزا
به صورتم پرتاب میشد.
یک قدم جلو آمد.
دستهایش را
دور گردنِ راجرز حلقه کرد
و وحشیانه
به من لبخند زد.
دیدنِ لحظهایِ این صحنه
لذتی وصفنشدنی
در وجودم ریخت،
اما سرم را
از این تصاویر تکان دادم.
سرِ جایش برگشت.
— چرا ماتت برده؟
— هوی، با توأم.
— بله قربان… حق با شماست. دیگر تکرار نمیشود.
— به نفعتـه.
روزها میگذشت
و فکرِ آن لذت
رهایم نمیکرد.
در لحظههای ضعف
با یادآوریاش
قدرتی عظیم
وارد بدنم میشد.
و او
هنوز همانجا بود.
آرام.
منتظر.
— هی، مرتیکه ی ابله!
با فریادِ راجرز
از جا پریدم.
اینبار
نمیدانستم
مشکلش کجاست.
همهچیز را
بینقص انجام داده بودم.
امروز
تحمل کردنش
کارِ من نبود.
— شنواییت هم
مثل عقلت
رو به افوله؟
— چیزی شده؟
— زبون درآوردی؟ نشونت میدم.
وسایلتو جمع کن.
اگه تا دو دقیقه دیگه میزت خالی نباشه
با لگد میندازمت بیرون.
— ولی من که کاری…
— خفه شو. کاری که گفتمو بکن.
به سمتش برگشتم.
لبخند زدم.
به طرفم آمد.
فهمید:
امروز
روزِ تولدش است.
در آینهی روی میز
خودم را دیدم
مویرگهای چشمم
از خون پر شدن
همهچیز
در یکصدمِ ثانیه
اتفاق افتاد.
روی میز پریدم.
بازویم رو
روی گردنش قفل کردم.
صدای گردنش
مثل شکستنِ
تخممرغِ صبحانه
در اتاق پیچید.
کتوشلوارم را صاف کردم
و
از در
بیرون آمدم.
از آن به بعد
تصمیمها
بهسادگی
برایم رقم میخورند.
دیگر
دوراهیای نیست.
تردیدی نیست.
بدنم
مرا
به اینسو و آنسو
میکشد.
تمامِ کارهایی
که از او دریغ شده بود
مسیرهای بازی را
جلو پایم ساختند.
و من
در لذتِ همراهیاش
غرق میشوم
همراهیِ آرام.
همراهیِ خونبار.