ویرگول
ورودثبت نام
سایه
سایهنوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
سایه
سایه
خواندن ۴ دقیقه·۱۹ روز پیش

پروتکل


  • پروتکل | شهر در حالت پایدار


غرشِ صدای مرکزِ تنظیم انگار هر روز صبح بلندتر می‌شه.

اون‌قدر تیز می‌ره تو سر که حس می‌کنی یکی با پتک افتاده به جونِ خوابت و با چک و لگد داره شروع یه روز اسفناک رو یادت می‌ندازه.

وحشتِ این صدا تا شب ولم نمی‌کنه.

از پشت پنجره، از قیافه‌ی آدما می‌فهمم همه همین‌طورن.

اخم‌ها تو هم، قدم‌ها تند، دست‌ها مشت‌شده.

همه با سرعت حرکت می‌کنن، انگار دارن از چیزی فرار می‌کنن.

فریاد چند نفر از بیرون خشممو می‌کشه بالا،

مثل یه مایع غلیظ که راه نفسمو می‌بنده.

فکم ناخودآگاه سفت می‌شه،

دندون‌هام رو هم می‌لغزن.

دلم می‌خواد یه مشت محکم بکوبم تو صورتِ همه‌شون.

کُتم و می‌پوشم و می‌زنم بیرون.

سرما می‌زنه تو صورتم.

خودمو جمع می‌کنم.

قدم‌هام سنگین‌تر از همیشه‌ان.

بوی تعفن توی دماغم می‌پیچه.

کنارم مردی تو کثافتِ خودش دست‌وپا می‌زنه.

نگاهش یه جایی روی زمین گیر کرده.

رد می‌شم.

صدای شلیک تیر ذهنمو می‌بُره.

با خودم می‌گم این بار نوبت کیه؟

زنی که همسرشو به خاطر آزار کشته؟

بچه‌ای که از سر بازیگوشی کار دست خودش داده؟

یا طبق معمول، پاکسازها تیر خلاصو زدن به کسی که زیادی غر زده؟

می‌گن آدم کاش تیر خلاص بخوره

تا این‌که پاش به مرکزِ تنظیم باز شه.

اون‌جا که برسی،

کارت ساخته‌ست.

به میدون کوچیک وسط شهر می‌رسم.

ساختمانِ بزرگ تنظیم جلو چشمم قد می‌کشه

و مو به تنم سیخ می‌شه.

رنگش قهوه‌ای تیره‌ست،

یه جاهایی می‌زنه به سیاهی.

انگار یه زمانی زنده بوده

و بعد یواش‌یواش سوزوندنش.

کنارش یه تلویزیون گنده با صدای بلند اخبارو پخش می‌کنه:

«جرج میلتون تو سانحه‌ی برق‌گرفتگیِ کارخانه ابزار ویلیس کشته شد.»

«میریام تلکه، همسر کشیش اعظم، اقدام به خودکشی کرد.»

«سی‌ودو نفر از اغتشاش‌گرها به اعدام محکوم شدن.»

روزی نیست که خبرِ چیز دیگه‌ای بشنوی.

به ساعتم نگاه می‌کنم.

لعنتی.

دو دقیقه بیشتر وقت ندارم.

با تمام زورم شروع می‌کنم به دویدن.

همه‌چی دور و برم محو می‌شه.

بدن‌ها، دیوارها، صورت‌ها.

همه می‌لغزن.

باید قبل از ساعت شش خودمو برسونم به کارگاه اسلحه‌سازی.

صدای وحشتناک بوق ماشین از روبه‌رو میخکوبم می‌کنه.

یه لحظه بعد،

بین زمین و هوا معلقم.

برخورد تیز آهن

مثل یه جیغ خشک

تو سرم می‌پیچه.

درد می‌ریزه تو کل بدنم،

وحشی و بی‌رحم.

بعدش

هیچی.

⸻

چشم‌هامو باز می‌کنم.

با دست صورتمو لمس می‌کنم.

یه باند ضخیم دور چشم چپمه.

سعی می‌کنم بفهمم کجام.

مردی بالای سرم وایساده.

لب‌هاش تکون می‌خوره

اما صدا به من نمی‌رسه.

دوباره تاریکی میاد سراغم

و می‌کشدتم پایین.

نمی‌دونم چی شده.

نمی‌دونم چند روز گذشته.

وقتی دوباره بیدار می‌شم،

سرم انگار آتیش گرفته.

به اطراف نگاه می‌کنم.

کسی نیست.

تو یه اتاق سرد،

روی یه تخت فلزی تنها افتادم.

با زور خودمو می‌کشم بالا.

یه در باریک گوشه‌ی اتاقه.

حدس می‌زنم حمامه.

می‌رم سمتش.

یه آینه‌ی کثیف جلومه.

دور سرم باند پیچیده شده.

خیلی آروم

باندِ چشم چپمو کنار می‌زنم.

یه لحظه همه‌چی می‌ایسته.

چشمم خالیه.

هیچی اون‌جا نیست.

انگار از اول اصلاً چشمی وجود نداشته.

دهانمو باز می‌کنم.

صدام درنمیاد.

گلوم می‌سوزه.

می‌فهمم فقط چشمم نیست که فرق کرده.

یه چیز دیگه هم توی من عوض شده.

حرکتی پشت سرم حس می‌کنم.

برمی‌گردم.

دکتره.

داره حرف می‌زنه،

لب‌هاش واضح تکون می‌خوره

ولی صداها قبل از رسیدن به من می‌میرن.

انگار بین من و دنیا یه دیوار ضخیم کشیدن.

دفترشو باز می‌کنه و می‌نویسه:

«دوازده روز بیهوش بودی.

یه ماشین با سرعت بهت زده.

سرت خورده به میله‌ی کنار جاده

و از ناحیه‌ی گیجگاه آسیب جدی دیده.

خون‌ریزی و تورم جمجمه داشتی.

چشم چپت قابل نجات نبود.

ضربه به مسیر شنوایی آسیب زده.

صداها

دیگه مثل قبل بهت نمی‌رسن.»

کاغذو پایین میاره.

نگام می‌کنه.

نگاهش بیشتر از توضیح، هشدار داره.

⸻

تو راه خونه، فکر کار ولم نمی‌کنه.

کارگاه اسلحه‌سازی شوخی نداره.

اون‌جا یا مفیدی، یا زیادی.

کسی حال و روزتو نمی‌پرسه.

فقط خروجی می‌خواد.

دست سالم، تمرکز، سرعت.

با یه چشم،

با این سرِ داغون،

چطوری قراره هم‌پاشون شم؟

شب که می‌افتم رو تخت، بدنم می‌لرزه.

درد نیست، فکره.

فکر اینکه نرم سر کار، اسمم می‌ره تو لیست.

برم و خراب کنم، اسمم می‌ره تو لیست.

هر راهی تهش یکیه.

صبح با یه حس عجیب بیدار می‌شم.

چشمم بازه.

سقف بالاسرم معلومه.

نفسم میاد و می‌ره.

بعد یهو می‌فهمم.

صدا نیست.

اون صدای لعنتی مرکز تنظیم که هر روز می‌کوبید تو مغزم، نیومده.

چند ثانیه فقط دراز می‌کشم.

گوش می‌دم.

هیچی.

یه سکوت سنگین که بلد نیستم باهاش چیکار کنم.

اول می‌ترسم.

بعد آروم‌آروم یه حس دیگه بالا میاد.

سبکی.

انگار یه فشار قدیمی از روی سینه‌م برداشته شده.

بلند می‌شم.

راه می‌رم.

سرم هنوز سنگینه،

چشم چپم هیچی نمی‌بینه،

ولی ذهنم صاف‌تره.

می‌رم کارگاه.

دست‌هام اولش می‌لرزن،

اما اشتباه نمی‌کنم.

قطعه‌ها سر جاشون می‌شینن.

حرکت‌هام دقیق‌تر از قبلن.

تمرکزم نمی‌پره.

ساعت می‌گذره.

بدنم خسته می‌شه،

اما مغزم نه.

شاید چون اون تق تق کوفتی دستگاه‌ها دیگه نمی‌پیچه تو سرم.

سرکارگر نگام می‌کنه.

بیشتر از معمول.

چیزی نمی‌گه.

ابروش یه‌کم جمع می‌شه.

روز دوم، سوم…

همین‌طوره.

دارم بهتر کار می‌کنم.

خیلی بهتر.

روزام راحت‌تر می‌گذره.

می‌تونم قسم بخورم لبخند از لبم نمی‌افته.

انگار تصادف،

یه‌هو همه‌ی مشکلات سال‌های زندگیمو پاک کرده.

ماه دوم، شوق توی حرکتم معلومه.

آدما نگام می‌کنن.

با انگشت نشونم می‌دن.

حس میکنم انگار اونام آروم ترن.

موقع تحویل قطعه،

یکی از مسئول‌ها اسممو صدا می‌زنه.

از حرکت لب‌هاش می‌فهمم.

می‌گه باید یه بررسی کوتاه انجام بشه.

می‌گه رواله.

می‌گه طول نمی‌کشه.

دل‌هُره می‌ریزه تو شکمم.

اون سکوت صبحگاهی برمی‌گرده،

ولی این بار

تو سرم زنگ می‌زنه.

دوتاشون دو طرفم وایمیستن.

لمسم نمی‌کنن.

عجله ندارن.

فقط راهو نشون می‌دن.

درِ کارگاه پشت سرم بسته می‌شه.

چشمامو باز می‌کنم،

روی صندلی نشستم.

آخرین چیزی که یادمه راهروی باریک پشت کارگاهه.

زمینِ زیر پام و لایه‌ای از لجن  گرفته .

چراغ بالا سرم کم‌جون و بی‌نوره.

بعد نگاهم سمت پنجره‌ی دایره‌ای شکل میچرخه.

همونی که هر روز رعشه می‌ندازه به تنم.

پنجره مرکز تنظیم.

داستانرمانداستانک
۷
۲
سایه
سایه
نوشتن برای من جایی‌ست که تاریکی، ترس، خشم و بخش‌هایی از روان که معمولاً به آن نگاه نمی‌شود، شکل پیدا می‌کنند، مسائلی مثل سایه.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید