آن غریبهی کتوشلواری یک نویسنده بود؛ چیزی که کاپیتان بعدها در گفتوگوهایشان در گوشهوکنار کشتی فهمید. پس از آن نخستین گفتوگو دربارهٔ بَرتی براون، آن مرد مرموز، آن دو بهراستی دوست هم شدند.
«داستانش طولانی است، پسرم. مدتها پیش اتفاق افتاد؛ برای من انگار دههها گذشته، اما میدانم شاید فقط چند سال بوده. این مرد، بَرتی، با بحرانی روبهرو بود که هرکسی قادر به درکش نبود. اما میدانم برای تو قابل فهم است، پسرم، چون مرد دانایی هستی. لابد رمانهای بسیاری خواندهای و نویسندگان بزرگی مثل خودت را دیدهای.»
نویسنده—آنتوان—در دل از خود پرسید آیا این حرفها واقعیت دارد؟ اما پاسخ خودش به خودش این بود که کاپیتان فارگو تنها انسانی است که گفتوگو با او برایش واقعاً دلنشین و الهامبخش بوده و تنها کسی که واقعاً از او چیزی آموخته است. البته کتابهای زیادی خوانده بود، اما هیچچیز با تجربهی واقعی زندگی که آدم را تکان میدهد قابل مقایسه نیست. هیچ کتابی جای یک گفتوگوی واقعی را نمیگیرد.
اما اگر صحبت از گپهای ساده و گفتوگوهای گذران وقت باشد، البته که ترجیح میداد کتاب بخواند.
کاپیتان جونز ادامه داد:
«این مرد همیشه روی عرشه ظاهر میشد، در حالی عجیب… انگار عمیقاً در توهمات غرق بود، یا در آستانهی دیوانگی. برای من همیشه معما بود که چه میکشد، اما ترجیح میدادم چیزی نگویم. میدانی پسرم، گاهی فقط میدانی کدام کار درست است و کدام غلط. پس صبر کردم تا روزی که آمد دم در. درست مثل تو. اما وحشتزده… بهشدت. گفت خودش را در آینه نمیشناسد.»
نویسنده با خود اندیشید: «حتماً وحشتناک بوده… اما چه چیزی چنین حال عجیبی را برانگیخته؟»
«مرد بیچاره شروع کرد به تعریف داستانش. از همسر از دسترفتهاش گفت، عشقش؛ کسی که بدون او نمیتوانست نفس بکشد، و در یک حادثه جان باخته بود. پسری داشتند… پسربچهای کوچک، شیرین مثل مادرش. اما پس از مرگ همسرش، هر بار که به پسرش نگاه میکرد، یاد همسرش میافتاد. و… پسرش را رها کرد.
بعدها به گورستان رفت؛ روی سنگ همسرش گریه کرد و از او طلب بخشش کرد. و کمکم، روز به روز، سرانجام خاطرهی پسرش را فراموش کرد. میدانی… این اتفاق میافتد. حتی تلخترین چیزها هم یک روز فراموش میشوند.
به زندگی ادامه داد و تبدیل شد به آنچه همیشه میخواست باشد—یک سردبیر. روزنامهی خودش را اداره کرد. نویسندگانی برایش کار میکردند. اما اندوه همیشه با او بود. هیچگاه نرفت. فقط زیر پوست پنهان بود، مدفون در اعماق.»