تا اینکه…
روزی یکی از خبرنگاران روزنامه به دفترش آمد و دربارهی داستانی که میخواست بنویسد با او صحبت کرد؛ داستانی واقعی که در قلب لندن رخ داده بود. داستانی عاشقانه در اصل، که به جنایت تبدیل شده بود. گزارشهای مربوط به ماجرا را به او نشان داد. و مرد، نام پسرش را دید… بهعنوان قربانی جنایت.
«اینجاست پسرم، که میخواهم برایت داستان تاج را تعریف کنم.»
جوان در قطاری که چندان شلوغ نبود دنبال جایی برای نشستن میگشت، تا اینکه سرانجام نزدیک پنجره صندلیای پیدا کرد—جایی که میتوانست بنشیند و در تمام مسیرِ جذابی که قطار از محلهی پایینشهر تا بالاشهر طی میکرد، بیرون را تماشا کند. در مسیرش چمنزاری بود که عاشقش بود؛ در راه مغازهی عتیقهفروشی.
در مقابلش زن جوانی نشسته بود؛ مرد با خود فکر کرد این زن بیش از آن زیباست که آدم تصادفاً در قطار با او روبهرو شود. زیباییاش از آن نوعی بود که در فیلمها میدیدی، نه در یک رهگذَر معمولی.
مرد از جیب بلیزرش کتابچهای کوچک درآورد و شروع کرد به خواندن. کتاب، راهنمای مکالمهی ایتالیایی بود، چون قصد داشت آخر سال به ایتالیا سفر کند.
زن نگاهی به عنوان کتاب انداخت و گفت:
«شنیدهام یاد گرفتن ایتالیایی سخت است.»
مرد لبخندی زد و گفت:
«حداقل چینی نیست. اما در هر حال من یادگیرندهی خوبی هستم. مخصوصاً در زبانها.»
زن گفت:
«اوه، عالیه. من ترجیح میدهم فقط روی زبان مادریام تمرکز کنم. فکر میکنم دانستن یک زبان دیگر برایم گیجکننده باشد.»
مدتی هر دو سکوت کردند. سپس زن پرسید:
«امروز اصلاً چه کار میکنی؟»
مرد لحظهای مردد شد. سپس فوراً چیزی از کیف دستی قهوهایرنگش بیرون آورد. زن نیمنگاهی به آن انداخت—و باورش نمیشد چه میبیند.
مرد به او گفت:
«این یک تاج است… خودم ساختمش. الان میخواهم آن را معامله کنم.»
زن با ناباوری گفت:
«غیرممکن است… دقیقاً همان تاجی است که من قرار است آخر هفته در نمایش بپوشم! عکسش را برایم فرستادهاند و قسم میخورم همین تاج است.»