مدتها پیش، پیش از آنکه نشانی از حضور هیچ مرد دیگری در این بخش از آبها پیدا شود، کاپیتان جونز آن را کاوش کرده بود. بنابراین به نوعی خود را صاحب این آبها میدانست؛ چون آنها را بیش از هر انسان دیگری میشناخت. تماشای تغییر سرنوشت آدمها، یا فروپاشیدنشان در همین آبها، سرچشمهی خرد گستردهی او شده بود. گویی آن را قطرهقطره به دست آورده بود، از هر لحظهای که روی اقیانوس گذرانده بود؛ در گذر از آن، در هدایت کشتیها به مقصدی که دیگر مسیرش به نوعی در حافظهی عضلانیاش حک شده بود.
روزی در اتاق کوچک خود، مشغول نوشیدن قهوهاش بود که مردی در کتوشلوار قهوهای روشن، بلندقد، با موهای بلوند و مرتب، و ریشی که انگار همین دیروز تراشیده شده بود، سرِ در اتاق ظاهر شد. با احترامی عمیق و مؤدبانه به او نگاه میکرد، انگار با نگاهش اجازهی ورود میگرفت.
کاپیتان استنلی، مردِ اقیانوس، از اینکه هنگام نوشیدن قهوهاش— برایش لحظهای گرانبها بود—مزاحمش شوند خوشش نمیآمد، اما رفتار آرام و اولین برخورد آن مرد او را تحتتأثیر قرار داد. پس گفت:
«بیا تو، پسرم. بنشین.»
و به صندلی چوبی که مقابلش قرار داشت اشاره کرد. مرد نشست و گفت:
«قربان، نمیخواستم مزاحم شوم، اما چیزی هست که فکر کردم باید بدانید.»
چون کاپیتان چیزی نگفت، مرد از جیب داخل کت خود صفحهای از روزنامه بیرون آورد. آن را باز کرد و گفت:
«این روزنامه را وقتی خریدم که میخواستم برای این سفر برنامهریزی کنم. فقط برای اینکه دربارهی کشتیها و آبها بیشتر بدانم. اما دیشب چشمم به این مقاله افتاد.»
او کمی جلو آمد و عنوان مقالهای را نشان داد که نیمی از صفحه را گرفته بود:
«دزدان دریایی در حال غارت کشتیها نزدیک آبهای اِج — جستوجویی دقیق برای یافتن معنا و راستیآزمایی آن.»
کاپیتان جونز لحظهای واقعاً نتوانست تمرکز کند. به سختی میتوانست میان این موقعیت و روزنامه ارتباطی پیدا کند، تا اینکه ناگهان نوری مانند چراغ در ذهنش روشن شد.
اما این تجلّی تصادفی نبود. ذهنش سفرهای بسیاری را زیر و رو کرد تا فهمید چرا نام این روزنامه برایش آشناست.
او روزنامه را خواست تا صفحهی اولش را بررسی کند. کلمات را گشت تا به نام سردبیر برسد. حق با او بود. بَرتی براون بود؛ همان مرد میانسالی که زمانی در همین کشتی حضور داشت و از دورهای دشوار از خودشناسی عبور میکرد. کاپیتان فارگو تمام مسیر باز یافتن خویشتن او را دیده بود.