میشد که روی بالکن فرش شدهٔ خانه نقلیامان، کنار هم بنشینیم و به مُخَدههای زرشکی و طوسی تکیه بدهیم!
تو با دامن چین دار گلی و موهای طلایی که از گرما پشت سرت گوجه کردی، برایم از فرداها بگویی و آرزوهای قشنگمان!
من غرق شوم در چشمان به رنگ نیلی آسمانت، لبخند بزنم به رویاهای زیبایت و همزمان چای داغِ قندپهلویمان را جرعه جرعه بنوشیم و قطرهقطره در هم حل شویم.
اما! حالا من تنهای تنها در ایوان بزرگ خانه روستایی پدربزرگم، با استکانی چای در دست و خیره به دوردستها به تو فکر میکنم، به تویی که روزی قرار بود مرهم دل بیقرارم باشی.
به تویی که همهٔ دنیایم را با رویایت ساختم و وقتی رفتی، دنیای رویاییام شد نوشیدن همین استکان چای!
بی تو، تلخ و تنها !
گیسو
نوشته شده در تاریخ ۰۳/۰۵/۲۷
انتشار در تاریخ ۰۴/۱۱/۰۹