نميتونم بگم
نه...
من اجازه ندارم
من
حتی نفسی از دریچه روحم خارج نمیشود.
دهانم را بسته اند
چشم هایم را گرفته اند
و ذهنم را به تارج برده اند...
......
گرمای نور آفتاب را روی پلک هایم حس میکردم...
لحاف تا گردنم بالا آمده بود و تقلا برای فرار از گرمایش، فایده ای نداشت....
بالشم چنان نرم به نظر میرسید که در رویایم آرزو میکردم، خورشید هیچگاه به دیدار معشوقش نشتابد....
همه چیز مهیا بود...
همه چیز آماده اما...
نه!
من خواب مانده بودم...
مثل امروز. مثل دیروز.... دیروز هایی شبیه به فردا.
لعن و نفرین کنم خودم را یا دنیای به خواب انداخته ام را؟
پس عهدم چه؟
جواب امام ام را چگونه بدهم؟
چطور سرم را بالا بگیرم و بگویم :
مولای من...
من باز هم در خواب غفلت ماندم و از کابوس دنیا بیدار نشدم...
چطور میتونم به چشمان ناراحت حضرت چشم بدوزم و نگاه غصه دارش را خریدار باشم؟
آیا من سنگدل تر از آنم که فرزند حسین (ع) را به سرنوشت چون او دچار کنم؟
میدانید چرا داغ حسین(ع) انقدر جان سوز هست؟
چون او با هفتاد و دو تن از یارانش، طرید بود...
و امام ما چه؟
من باز هم خواب ماندم
و به یاری او نرسیدم...
در خواب بودم یا بیداری ؟ نمیدانم.
در میانه افکار ام...
ناگهان...
رو به روی حضرت ایستاده بودم...
نه...
او به دیدارم آمده بود!
رسم این خاندان این است... که اول قدم میگذارند.
او آمده بود...
پناهی که من باید برای خدمت در آستانش خود را به زحمت می انداختم، حالا اینجا بود رو به رو من.
چه سعادتی بالاتر از این؟
اما...
سرشان پایین بود...
احساس کردم تمام وجودم در فشار و رنج است...
شک نداشتم که پیشوای ام آزرده خاطر است...
در دل نجوا کردم..
بابای من، دورت بگردم چه کار کرده ام؟
کسی خاطر ات را آزرده؟
چه شده است؟
به من بگو بابا، سنگ صبور ات میشوم..
خواست جمله آخر را بلند بگویم...
بابا پس چرا جواب ام را نمیدهی؟...
اما کلمه ها شرم کردند...
ایشان
صورت اش شان را بالا آوردند...
اجازه نداشتم...
من فقط
لبخند پدرانه شان را دیدم ...
هنوز زود بود... خیلی زود اما
از خواب بیدار شدم....
چند دقیقه ای مانده بود نماز قضا بشود...
نماز را به سرعت خواندم...
توانی نداشتم برای ایستادن و...
خواب شیرین بعد از نماز، لذت اش را از دست داده بود...
چه اتفاقی افتاده بود دقیقا؟
لبخند حضرت به چه معنا بود؟
.....
جرقه ای در ذهنم میزند
آل یاسین...
درمان، قلب های نا آرام.
همان طور که یادگرفته بودم (بلند بخوان طوری که صدای خودت در جان و تن ات طنین انداز شود) شروع به خواندن کردم...
سلام علی آل یاسین...
اولین قطره اشک.
السلام علیک یا
دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِه
ای خواننده (مردم) به سوی خدا و پرورشدهندهی آیات او.
همین بود.
کلید ماجرا ،که بگویم...
ای پرورش دهنده و بهترین مربی به سوی خدا
مربی و راهنمای ما هم در زندگی میشوی؟...

پ. ن : تقدیم به نور خدا.
باشد که با نفس نفس، تنفس امام عصر (عج) آرام شویم. 🌱✨