ویرگول
ورودثبت نام
الهه بانو
الهه بانونویسندگی نمی دانم. ولی تداعی کردن حس ها را دوست دارم.
الهه بانو
الهه بانو
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

قلبی که جا ماند...

*"با دست‌هایی که بوی مرگ می‌داد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم..."*
*"با دست‌هایی که بوی مرگ می‌داد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم..."*

بوی "ضد عفونی" و "خونِ لخته شده" حتی توی بافت لباسم نفوذ کرده بود.

هفت ساعتِ تمام، قفسه‌ی سینه‌ی بازِ یک مرد پنجاه ساله جلوی چشمم بود. هفت ساعت جنگیدن با آئورتی که مثل کاغذ نازک شده بود و دریچه‌ای که دیگر نایِ تپیدن نداشت. صدای بوقِ ممتدِ دستگاه پمپِ قلب و ریه هنوز توی گوشم سوت می‌کشید. وقتی بالاخره قفسه‌ی سینه را بستم و صدای "ریتمِ سینوسی" و منظمِ قلب روی مانیتور برگشت، انگار خودم هم تازه توانستم نفس بکشم.

از بیمارستان که زدم بیرون، آسمانِ رامسر بغضش ترکیده بود.

بارانِ ریز و تندِ اسفندماه می‌بارید؛ نه آن‌قدر سرد که استخوان‌سوز باشد، و نه آن‌قدر ملایم که بشود نادیده‌اش گرفت. برف‌پاک‌کن‌ها با ریتمِ تندی روی شیشه می‌رقصیدند، اما حریفِ شلّاقِ باران نمی‌شدند.

فرمان را با یک دست گرفتم و با دست دیگر شقیقه‌ام را ماساژ دادم. جاده‌ی خیس به سمتِ عمارت کش می‌آمد.

دیروز که توی راهرو دیدمش، رنگش زیادی پریده بود. یه جور رنگ‌پریدگیِ خاص که ما بهش می‌گیم «پالور» (Pallor)؛ نشونه‌ی خوبی نبود. شاید کم‌خونی، شاید هم افت فشارِ ارتواستاتیک. یادم آمد چطور وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت، دستش را به نرده می‌گرفت و برای چند ثانیه مکث می‌کرد. تنگیِ نفسِ فعالیتی؟ یا فقط ضعفِ ناشی از بدغذایی؟

باید مچ دستش را بگیرم. برای چک کردنِ نبضش. اگر «تاکی‌کاردی» (ضربان بالا) داشته باشد، باید جدی‌تر برخورد کنم. استرسِ این روزها سمِ خالصی بود که توی رگ‌های ظریفش تزریق می‌شد.

وقتی ماشین را جلوی عمارت پارک کردم، صدای برخورد قطرات باران به سقفِ شیروانی و برگ‌های پهنِ درختان مرکبات، سمفونیِ عجیبی ساخته بود. بوی خاکِ نم‌خورده و عطرِ گل‌های بهاری باغ، جای بوی الکل و اتاق عمل را گرفت.

نفس عمیقی کشیدم. هوای اینجا اکسیژنِ خالص بود.

کلید انداختم و وارد شدم.

سکوتِ عمارت، با سکوتِ سنگینِ بخشِ C.C.U فرق داشت. آنجا سکوت یعنی انتظار برای ایستِ قلبی، اینجا سکوت یعنی آرامش.

کتم را روی مبل ورودی انداختم. آستین‌های پیراهنم را بالا زدم و ساعدم را که هنوز بوی اسکرابِ جراحی می‌داد، بو کردم. باید دوش می‌گرفتم، اما پاهایم بی‌اختیار مرا به سمت سالن کشید.

آنجا بود.

وسطِ سالن، روی قالیچه نشسته بود. بساطِ بوم و رنگ‌هایش پخش بود. صدای برخورد باران به پنجره‌های قدی سالن، پس‌زمینه‌ی کارش شده بود.

شانه‌هایش کمی افتاده بود. گردنِ ظریفش خم شده بود روی بوم. پوستش زیر نورِ لوستر، شفاف اما همچنان رنگ‌پریده به نظر می‌رسید.

تکیه دادم به چارچوبِ در.

قلبِ من، که تمام روز نگرانِ تپیدنِ قلبِ دیگران بود، حالا با دیدنِ او ریتمِ خودش را تنظیم می‌کرد.**

داشت با کاردک، رنگ‌های آبی و خاکستری را روی بوم می‌کشید. چنان با خشونت و در عین حال ظرافت این کار را می‌کرد که انگار دارد با رنگ‌ها می‌جنگد.

او خودِ "زندگی" بود. برخلافِ بیمارِ امروزِ من که برای هر ضربانش به دستگاه نیاز داشت، هاله سرشار از نوسان بود.

ناگهان متوجه حضورم شد. شاید تغییرِ جریانِ هوا را حس کرد. سرش را چرخاند.

وقتی چشم‌هایش به من افتاد، آن اضطرابِ پنهان توی مردمک‌هایش فروکش کرد و جایش را به یک لبخندِ گرم داد.

- «اومدی؟»

قلم‌مو را رها کرد و خواست بلند شود. دستم را بالا آوردم.

- «بلند نشو. کارتو بکن.»

صدایم خش‌دار و خسته بود. جلو رفتم و روی همان کاناپه سبز همیشگی، روبروی بساطش نشستم.

دلم می‌خواست جلوتر بروم. دلم می‌خواست دستش را بگیرم و همان‌جا نبضش را بشمارم. همان کاری که بلد بودم. اما فقط نشستم. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشم‌هایم را بستم.

- «می‌خوام یه کم همین‌جا بمونم.»

صدای خش‌خشِ لباسش آمد. بعد بوی موهایش، عطر ملایم یاس. چشمانم بسته بود اما سرش را نزدیک آورده بود.

- «دمنوش؟»

- «می‌چسبه.»

با فنجانی گرم برگشت. انگشت‌هایش برای یک ثانیه به انگشت‌های سردم خورد.

برقِ ضعیفی از پوستم گذشت. نه از جنسِ شوک، از جنسِ اتصال به منبع تغذیه.

چشم باز کردم.

زانو زده بود کنارِ مبل و با نگرانیِ معصومانه‌ای نگاهم می‌کرد.

- «خیلی بد بود؟»

- «سخت بود.» جرعه‌ای نوشیدم. داغی‌اش گلویم را باز کرد. «ولی تموم شد.»

گونه‌هایش گل انداخته بود. چشم‌هایش برق می‌زد. هیچ اثری از خستگی در او نبود. او سرشار بود. نگاهش کردم. به رگِ آبیِ کمرنگی که زیرِ پوستِ شفافِ گردنش می‌تپید.

به عنوانِ یک جراح، می‌دانستم آن زیر چه خبر است. شریان کاروتید، ورید ژوگولار، گره‌های عصبی... اما به عنوانِ یک مرد، فقط زیبایی می‌دیدم.

دوباره دراز کشیدم. پرسیدم: «تو چیکار کردی؟»

فقط برای اینکه صدایش را بشنوم.

دوباره برگشت سرِ جایش نشست و چهارزانو زد. با ذوق به بومش اشاره کرد.

- «دارم سعی می‌کنم رنگِ آسمون امروز رو بسازم. یه طوسیِ عجیب بود که توش بنفش داشت... ولی در نمیاد.»

خنده‌ام گرفت. یک خنده‌ی بی‌رمق اما واقعی.

مشکلاتِ او... دغدغه‌ی رنگِ طوسی... چقدر دنیایش امن بود.

- «در میاد...» زمزمه کردم و دوباره چشم‌هایم را بستم. «تو هر رنگی بخوای در میاری.»

صدای کشیده شدنِ قلم‌مو دوباره شروع شد. این صدا برای من، بهترین لالاییِ جهان بود.

با دست‌هایی که بوی مرگ می‌داد، نشسته بودم؛ غرق در بوی زندگیِ دختری که قسم خورده بودم از دور مراقبش باشم.

همین کافی بود. همین‌که او نقاشی می‌کرد و من می‌توانستم نگاهش کنم، یعنی هنوز نباخته بودم. حتی اگر گاهی حس می‌کردم این آرامش، مثلِ آرامشِ قبل از طوفان است... اما فعلاً، طوفان پشتِ پنجره‌های دوجداره جا مانده بود.

_________

به لینک کل رمان دسترسی داشته باشید:

https://eitaa.com/Hamnabz

عشقپزشکیعاشقانهرمان عاشقانهداستان کوتاه
۱۲
۰
الهه بانو
الهه بانو
نویسندگی نمی دانم. ولی تداعی کردن حس ها را دوست دارم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید