به نام خدای رنگینکمان...
خدایی که شاید شاید در برابر اینهمه سیاهی، چشمهاش رو بسته یا شایدم با ما خونگریه کنه…
خدایی که شاید تنها دلیلِ اینه که هنوز میتونم رنگهارو تشخیص بدم…
چون دنیایِ من.. ششماهه که فقط بوی خون میده…

آه... چی بگم؟ واقعا از کجا شروع کنم؟ دلم اونقدر پره که حتی کلمات هم زیر بارِ این همه غم، کمر میشکنن
میخوام بنویسم، ولی دستام میلرزه
میخوام فریاد بزنم، ولی صدام توی گلوداره
کلماتی که مینویسم، در اصل بوی خون میدن...
بوی خونِ عزیزامون که حالا جاویدنام شدن.. ولی ما رو توی این زمین خشک و تشنه… تنها گذاشتن :))
ما امروز اینجا جمع شدیم نه برای التماس، نه برای خواهش… بلکه برای تفکردن به روی کسی که فکرمیکنه میتونه روی خون عزیزامون بخوابه و راحت نفس بکشه…
ما جمع شدیم… تا یه "سقوط" رو ثبت کنیم…
سقوطِ هر چیزی که اسمش انسانیته؛ اونم وسط دستای کسایی که ادعای هدایت داشتن…
ولی تنها چیزی که ازشون باقی موند… بوی باروت و طعم سرد آهن گلولهها بود!
۱۸ و ۱۹ دیماه... این دو تا روز برای ما فقط دو تا عدد روی تقویم نیستن … یه مرزِ ابدین .
یه گسستِ روانی که بعد از اون دیگه آدمهای قبلی نشدیم…
انگار هر تیری که شلیک شد
نه فقط سینهی یه جوون رو شکافت، بلکه آیندهی همهی ما رو تکهتکه کرد
ما هنوزم بوی اون روزها رو حس میکنیم؛
بوی سرب که با مهِسرد زمستون قاطی شده بود و صدای دادهایی که هیچوقت شنیده نشد …
اونایی که رفتن و جاویدنام شدن، فقط یه اسم روی دیوار نیستن…
اونا یه حفرهی خالیِ بزرگ تو قلبهای ما هستن که با هیچچیزی پر نمیشه
انگار یه تیکه از وجود خودمون رو همونجا… توی اون سرمای دیماه خاک کردیم
خطاب به اونایی که روی صندلیهای امن و گرمشون نشستن و با خونسردیِ تماااااام… اسم این فاجعهی لعنتی رو گذاشتن "برقراریِ نظم" :
شما هیچوقت حاکم نبودید … شما فقط مهندسای ترس بودید
کسایی که خوب یاد گرفتن چطور از روی رویاهای یه نسل رد بشن تا به مقصدشون برسن.
این ریاکاری شما از هر گلولهای بیشتر آدم رو میکشه؛ اینکه با دستای آلوده هنوزم از عدالت و حق حرف میزنید…
این حالت تهوعی که ولمون نمیکنه… ماله همین لبخندهای مصنوعتونه وسط روزهای عزای ما…
آره! ما داغونیم… تکهتکهایم… اعصابمون خطخطیه… ولی همین ویرانی؛ واقعیترین چیزیه که داریم.
ما مثل یه آینهی شکستهایم که هر تیکهمون داره یهگوشه از این کابوس رو نشون میده
ولی یادتون نره… وقتی آدم همهچیزش رو از دست میده دیگه ترس براش معنی نداره…
ترس واسه ما خیلی وقته که تبدیل به یه شوخی شده ..!
ای کسایی که توی اتاقهای عایقکاریتون ، صدای فریادهای ما رو با موسیقیِ سکوت و بیخیالی خفه کردید.
این نوشته یه بیانیه نیست… فورانه اونچیزیه که سالهاست داره توی گلومون میجوشه از هر کلمهای که برای توجیه این تاریکی میگید.. حالمون بد میشه..
و چقدر هنرمندانه بلد بودید حقیقت رو برعکس کنید
و چقدر راحت از آسمون حرف زدید…
در حالی که زمینِ زیر پاتون سرخ بود.
واقعا چه حسی داشت وقتی دستور میدادید به رویای آدمایی شلیک بشه که فقط میخواستن نفس بکشن؟!
چه لذتی داره وقتی آمارِ آدمای از دسترفته رو مثل اعدادی روی کاغذ میشمارید و چرتکه میندازید؟!
شما نشستید توی حاشیهی امنتون و برای زندگی ما تصمیم گرفتید …
اما روی صحبت فقط با شما نیست … با اونایی هم هست که با سکوتشون جاده رو برای کشتار و این وضعیت صاف کردن ؛اونایی که خیلی محترمانه یاد گرفتن چطور چشمهاشون رو ببندن تا زندگی نرمال خودشون آسیب نبینه.
بدونید که هر روزمرگیِ شیک و خونسردانهی شما روی خاکستر آرزوهای ما بنا شده… بدونید که هر لبخند شما… روی جنازهی یکی از ما بنا شده…
شما هم بخشی از همینها هستید… راستش رو بخواید! فرقی بین کسی که ماشه رو میکشه و کسی که میبینه و سرش رو میکنه اونور .. وجود نداره!
ما که هنوز ریههامون پر از غبارِ اونروزهاست به این بیتفاوتی نگاه میکنیم…
ترجیح میدیم تا ابد توی این خشم و عصبانیت بسوزیم تا اینکه مثل جنازههای متحرک شبها راحت سر بذاریم روی بالشتی که بوی بیپناهیِ بقیه رو میده …
این خشم … ریشه در اونشبهای سیاهی داره که شهر تاریک بود …
این عصبانیت … تنها داراییِ صادقانهی ماست که نمیتونید با هیچ دستوری خفهش کنید.
دیگه وقتش رسیده ماسکها بیفته و با واقعیته لخت و زشت روبرو بشیم:
« نه فراموش میکنیم، نه چیزی واسه بخشیدن داریم. »
فکر کردید با اون سرمای ۱۸ و ۱۹ دیماه میتونید بذر ترس رو بکارید و سکوت درو کنید؟!!!!
اشتباه محاسباتیتون همینجا بود …
شما فقط به ما یاد دادید که چطور این بغض رو نگه داریم و چطور این حس رو توی تکتکِ سلولهامون جریان بدیم تا یادمون نره چی گذشت..!
اونایی که رفتید و نامتون جاویدان شد...
بدونید که اسمتون از روی دیوارهای این قلب پاک نمیشه . . . هر زخمی که به شما خورد؛ یه ترکِ عمیق توی روحجمعیِ ما به جا گذاشت …
این زخمها جاشون خوب نمیشه … هر روز میسوزه و ما رو مجبور میکنه که نگاه کنیم و یادمون نره !
یعنی هرکسی که هنوز یه تیکه از وجدانش بیداره و بوی این وضعیت رو تشخیص میده، با هم یکی شدیم …
ما یهصدای واحدیم در برابر این همه ریاکاریه تهوعآور.
به هر کسی هم که فکر میکنه زمان میگذره و خاکِ فراموشی روی همهچیز میشینه … هشدار میدیم:
" ما کاملا بیداریم! با چشمای سرخ و روانی آشفته… داریم تماشا میکنیم. لرزشِ پنهان دستاتون رو میبینیم وقتی میفهمید این خشم انباشتهشده با هیچ ترفندی پاک نمیشه. "
اصلا مهم نیست بقیه چی میگن … بذارید بگن عصبی، بگن افراطی یا تندرو …
اصلا توی دنیایی که همهچیز وارونه شده؛ عاقل بودن و مصلحتاندیشی یعنی دستسپردن به تاریکی … ما ترجیح میدیم توی همین بیقراری و خشممطلق بمونیم
اما یه بار هم که شده با این وضعیت خاکستری کنار نیاییم
حکومت بر پایهی ترس … لرزونترین ساختار دنیاست!
ترس … کوتاهترین راه برای رسیدن به یه خشمِ مهارناپذیره و ما الان دقیقا وسط همین طوفان ایستادیم
نه برای بخشیدن.. نه برای فراموش کردن.
فقط برای اینکه هربار که به چشمهای ما نگاه میکنید.. سایهی اون جوونهای به ناحق کشتهشده رو ببینید…
با تمام اندوهمون … با تمام آشفتگیمون …
ایستادیم و تماشا میکنیم …
اما خب، دیگه سکوت بسه …!
دیگه مصلحتاندیشی و تماشاچی بودن بسه!!!
سکوتِ ما یعنی تایید تمام این ویرانیها …
یعنی همدستی با همین سایههای سرد ..
ما خیلیوقته این مهر سکوت رو از روی لبهامون کَندیم و انداختیم دور …
از این به بعد … هر ثانیهی ما فریاده … هر نگاهما اعتراضه و تا روزی که حقیقت مثل آفتاب نزنه …
این حنجرههای زخمی آروم نمیگیرن ؛
ما دیگه ساکت نمیشیم... هیچوقت!
و در آخر سپاس و دمِ یگانهجان و آیدای عزیزم گرم؛ بابت تمام همکاری و تلاشی که داشتند ...
یهبوسِ خیلیگُنده و یهدنیا عشق برای جفتتون.. شما نهتنها فقط همکار نبودین؛ بلکه تکیهگاهم بودین تا تهِ اینمسیر که این خشم رو به هنر تبدیل کنیم…🩹

" ما تا آخریننقطه از اینمسیر ،
تا آخرین کلمهی این خشم ؛
پایش ایستادیم و تا ابد .. این همبستگی را به یاد خواهم داشت 🖤. "
_ مآهور .