[ هوالمحبوب ]
" نورِ دیدگانم؛ بندِ جانم
و ای حضرتِ یآر که از اهالیِ شعر و بارانی؛ "
این مکتوب، شرحِ بیقراریِ روحیست که در تمنایِ تو، مرزهایِ صبوری را درنوردیده است.
قلم بر سپیدیِ کاغذ میلغزانم و خامه را به جوهرِ جان آغشته میکنم تا در محضرِ تو،
که خود صاحبِ سخن و خداوندگارِ واژگانی، جسارتِ عرضِ ارادت کنم.
مرا ببخش اگر کلماتم در پیشگاهِ شکوهِ تو چون گنجشکی لرزان و بیصدایند؛ که در حضورِ خورشید، ستارگان را یارایِ درخشش نیست ..
آقایِ من؛
نمیدانی چه حظِ وافریست وقتی میبینم نشانِ بلندِ تو بر تارکِ نامِ من نشسته است.
از آن دم که تقدیر، حُکمِ یکی شدنِ نام ما را امضا کرد، گویی جهان برای من از نو آغاز شد
من اکنون نه فقط با قلبم، که با " نامم" نیز به تو تعلق دارم
افتخاریست مرا که در شناسنامهیِ هستی، با هویتِ تو شناخته شوم؛ انگار که رودی سرگردان بودم و سرانجام به ابهتِ دریایِ تو پیوستم و در تو حل شدم
این همنامی، برای من نه یک اتفاقِ ساده، که تاجیست مرصع از غرور که هر لحظه بر سرم میگذارم
محبوبِ بیهمتایِ من؛
تو آن غزلِ نابی هستی که خداوند در خلوتِ عرش سروده است.
تو برای من تنها یک همسفر نیستی؛ تو تمامِ آن چیزی هستی که زندگی را برایم لایقِ زیستن کرده است
وقتی به قامتِ استوارِ یادت تکیه میزنم، از تمامِ طوفانهایِ زمانه ایمن میشوم
بدان که قلبِ من، چون آن گنجشکِ کوچکِ پناه جسته در آغوشت، از هر تپشِ تو حیات میگیرد
من در تو تمامِ ناتمامِ خویش را یافتم و در آینهیِ چشمانت، دختری را دیدم که با معجزهیِ عشقِ تو، هر روز زیباتر متولد میشود!
عمرِ من؛
این نامه را نه برای خواندن، که برایِ بوییدن نوشتهام؛ تا هرگاه که میانِ مشغلههایِ روزگار و هجومِ کلمهها خسته شدی، آن را به سینه بفشاری و بدانی در گوشهای از این جهان، کسی هست که نفسهایش به بندِ جانِ تو بسته است
کسی که فخرش نه به مال و منال، که به "مردی" چون توست که نامش؛ اعتبارِ تمامِ دنیایِ اوست.
و در انتها .. ای قرارِ جان؛
این مکتوبِ ناچیز را به نشانهیِ عهدی ابدی، به پیشگاهت تقدیم میکنم.
مراقبِ خودت باش، که تو تنها داراییِ منی که جانم به جانت بسته است
بدان که در این سرایِ پرآشوب، آغوشِ تو تنها وطنیست که هیچ غریبهای را به آن راه نیست
باقی، شرحِ این شوقِ بیپایان را به اولین دیدارت وامیگذارم؛ که واژهها هر چقدر هم که بلند باشند، در برابرِ یک نگاهِ تو، کوتاه و ناتوانند.
شوقِ دیدار است و تمنایِ وصال...
که به قولِ حضرتِ سعدی:
" هر که را هست چشمِ بینایی، پیشِ رویت به گل نپردازد . "
سایه ات مستدام بر سرِ جوانیم ، ♥️*
💘( تقدیم به پیشگاهِ حضرتِ یار . )
_ از جانبِ ماهِ کوچکِ خویش؛
دلدادهِ دیرین ..
راقمِ این سطور - مآهور !
" این اولین نامهای بود که برایت نوشتم، اما هزارمین باری بود که در دلم برایت جان دادم٫ "

— احمد جان(گنشجشک) اول از همه یه خسته نباشیدِ حسابی بگم، بابتِ راه انداختنِ این چالش که باعث شد من قلم رو بردارم و جوری بنویسم که انگار از عصرِ قاجار جاموندم . . . احمد جان، رسما عذر میخوام بابتِ اون کلماتِ کلاسیک و سنگین .. یه جوری بود که خودم هم موقع خوندنش باید لغتنامه دهخدا دستم میگرفتم؛ ولی خب ..
مآهور یا کاری رو انجام نمیده، یا اگه انجام بده باید زمین و زمان رو به هم بدوزه! ^^ اما بازم تقصیرِ خودته؛ ابهتِ این چالش من رو برد به دنیای فاخر، و اصلا هم دست خودم نبود ..
و حالا … نوبتِ "حضرتِ یار♥️" هست که بیاد وسطِ صحنه .. میخوام نظرِ دقیقِ تو رو هم بدونم .. همونقدر صادقانه که همیشه هستی ..
"ببینم این کلماتِ من تونسته لرزه به تنِ غزلهای دلربات بندازه یا نه؟"
خلاصه که جنابِ گنجشک و حضرتِ یآر بفرماييد وسط که من منتظرِ نقد و نظراتِ کارشناسیتون هستم ..
یعنی بعد اینهمه فسفر سوزوندنِ من برای چیدمان این واژهها؛ هیچ عذری برای نظر دادن پذیرفته نیست !!
منتظرِ نقدِ ادبی همهی عزیزانم هستم که ببینیم :
نمرهی مآهور چند میشه؟ و کی بهتر میتونه از پسِ رمزگشاییِ این دلنوشتهیِ کلاسیکِ مآهوری بربیاد ؟!🤭💗
_مآهور