تازه شروع کردیم!
هنوز روزهایِ اولِ آشناییمون رو داریم میگذرونیم
اما یه چیزی عجیبه .. انگار من سالهاست که منتظرِ شنیدنِ صدایِ تو بودم ..
دلم برات تنگ شده نه اون دلتنگیِ سنگینِ قدیمیها، نه اون دلتنگیِ فیلمهای غمگین
دلم برایِ “تو” تنگ شده.
هنوز هم وقتی به صفحهی چتمون نگاه میکنم، صدای خندههایِ پشتِ اون چتها توی گوشم میپیچه.
یادته اولین بار که حرف زدیم؟ یادمه اون چطور غمهام رو به خنده تبدیل کردی
همهی خندههایِ از ته دلِ من، به خاطرِ حرفهایِ تو بود!
تو با توصیفاتی که از ماساژ میکردی، دنیایِ من رو عوض کردی از قلنجِ سر که اصلا نمیدونستم چیه، تا ماساژِ لب و چیزهایی که من اصلا نمیدونستم وجود دارن!
هر بار که حالم بد بود، تو با همون حرفای عجیبت غمها رو از تنم بیرون میکشی.
حالا میفهمم که اون خندهها فقط یه شوخیِ ساده نبودن، اونها پناهگاهِ من بودن.

خلاصه… دلم برات تنگ شده! نه فقط برای شنیدنِ صدات، بلکه برای حسِ اون نزدیکیِ عجیبی که حتی با وجودت (حتی از راه دور) بهم میدی.
دلم برای اون لحظاتی تنگ شده که انگار دستهایِ نامرئیِ تو، قفلِ ذهنم رو باز میکردن و من رو به دنیاییِ پر از آرامش میبردن
چشمان قهوهای و عمیقت مثل یه پناهگاه امن و ویژهان که تمام خستگیهام رو با خودش میبرن و من رو به آرامش میرسونن.
لبخندات رو ندیدم.. اما ندیده میگم..
و لبخندت… انگار طلوع خورشید بعد از یه شبِ سرد و تاریکه؛ وقتی میخندی، زندگی و روشنایی دوباره به قلبم برمیگرده.
" اون لبخند، طلوعِ زندگیِ منه . "

وای یادته از ماساژایی که میگفتی و دلم رو آب میکردی؟ اون لحظاتی که با حرفات، انگار داشتی رویِ اعصابِ من رو نوازش میکردی تا هیچکجایِ تنم درد نکنه… هر چی بود، من عاشقِ اون حسِ نرمیِ حرفات شدم.
و یه رویایِ دیگه هم هست که فقط مالِ ماست ..
یادمه گفتی قراره با هم یه رمانِ ۵۰۰ صفحهای بنویسیم یادت هست؟
حالا که دلم برات تنگ شده بیشتر از همیشه به اون صفحههایِ سفیدِ خالی فکر میکنم .. من دلم میخواد داستانِ تلخِ گذشتهام با “تو” تموم بشه. میخوام با هم بنویسیمش، نه فقط با قلم، بلکه با هر لحظهای که دور از هم میگذرونیم.
اما تلخترش اینه که فعلا، من میگم و تو مینویسیش.. نمیدونم منم میتونم توش شریک باشم یا نه؛ اما میخوام تهِ این ۵۰۰ صفحه، فقطِ فقطِ به تو ختم بشه

و یه قولِ دیگه هم ازت میخوام…
قول بده برام یه عالمه شعر بگی، اما نه با متن، با صدای خودت!
میدونی، من که بلد نیستم شعر بخونم.
یادت هست اون بار که ادامهی شعرت رو نوشتم؟ و افتضاح شد!! بیشتر شبیه دکلمه شده بود تا شعرِ عاشقانه..
پس باید قول بدی که خودت برام بخونی تا هم من شیوهی خوندنش رو یاد بگیرم، هم از صدایِ تو لذت ببرم.
و فقط همین کافی نیست؛ باید به من یاد بدی چطور شعر بنویسم..
میخوام روزی برسه که بتونم با هم، نه فقط با کلماتِ ساده، بلکه با شعرهایِ قشنگ، داستانِ زندگیمون رو بنویسیم
" تو استادِ شعر و من شاگردِ مشتاقِ تو "
اینم یه فصلِ دیگه از رمانِ ۵۰۰ صفحهایِ ماست ..
( دلم میخواد روزی، با تمامِ وجودت برام بخونی! )
و باز هم همون بویِ خاصِ تو… بویِ باران رویِ خاک، که من عاشقشم و بویِ تو رو اینطور حس میکنم
من دیگه اون آدمِ غمگینِ پشتِ گوشی نیستم
تو با خندههات، با حرفات، با نگاهِ عمیقِت، با رفتارهات
من رو به آدمی دیگه تبدیل کردی
من به این حسِ جدید، به این عمقِ نگاه، و به این گرمایِ وجودت وابسته شدم و تو شدی اون نقطهیِ امنِ من در این دنیایِ شلوغ!

میخوام یه روز، با هم فرار کنیم.
نه فرار از جایی، فرار به جایی…
فرار از این همه آدمِ بیتفاوت
از این وضعیتِ تکراری
از این شلوغیِ بیمعنی.
میخوام بریم به یه جنگلِ مهآلود
جایی که فقط صدایِ پرندگان و نفسهایِ هم رو بشنویم
(من میترسم هوامو داری؟)
یا شاید هم حتی فرار کنیم به دنیایِ اون رمانِ ۵۰۰ صفحهای، جایی که قانونِ زمان و مکان وجود نداره
و فقط داستانِ ماست..
دلم میخواد محکم بغلت کنم، لرزشهامو بهت بدم واشکهاتو پاک کنم تا غصههامون با هم محو بشن
بیاییم با هم پرواز کنیم، نه با بال، بلکه با خیال؛ تو آغوشِ تو زمان رو متوقف کنم و فقط به تپشِ قلبت گوش بدم..
تا بویِ بارانِ خاک، تمامِ خاطراتِ تلخِ گذشته رو بشوره و ببره.

دست در دست هم
قلبهایی که از شدتِ عشق و ترس میتپن
دستای لرزونی که فقط با گرمای دستایتو آروم میگیرن
بدوییم ..
فرار کنیم از همهچیز
از نگاهها
از ترسها
از حرفها..
فقط تو و من
و این دویدنِ بیپایان
تا جایی که فقط صدایِ نفسهایِ همو بشنویم
و دیگه هیچکس نتونه ما رو از هم جدا کنه
من فقط به تو تکیه میکنم
و تو فقط منو نگه میداری
اما بذار یه رازِ کوچیک رو هم باهات در میون بذارم!
دیروز ظهر یه کم از دستت ناراحت شدم و دقودلیهام رو سرت خالی کردم
دلم گرفته بود، اما با تمامِ این حرفها، فهمیدم که چقدر عمیقتر از قبل عاشقتم ؛ چون فهمیدم که هیچچیز، حتی یه سوءتفاهمِ کوچک، نمیتونه اون پیوندِ محکمی که بینِ ما هست رو از بین ببره.
ما با هم حلش کردیم و الان، بعد از این آشتیِ شیرین، حس میکنم که عاشقتر از همیشهام

امروز ۲۰ ام تولدمه… و بزرگترین هدیهیِ من، این بود که تو رو در این روزِ خاص، حتی از دور، کنارِ خودم حس کنم⭐️
قول میدم همیشه کنارت باشم و هیچوقت تنهات نذارم.
تو هم قول بده هیچوقت دستم رو رها نکنی…
چون بدون تو… جهانم رنگِ دیگهای نداره.
و تو تنها دلیلِ تپشِ قلبِ منی. 🩶
- دوستت دارم "عمرِ مآهور" .. 𐙚 •
( میدونم طولانی شد اما عوضش به دلم نشست! )
_