آن شب خیلی سخت گذشت جایم خیلی ناراحت و سرد و پر سرو صدا بود. حس های بسیار بدی در اعماق وجودم میجوشید و به سطح می آمد
علی گفت من یه آدم پاک باختم جز گشنگی چیزی منو نمیترسونه اگه بتونم از اینجا فرار کنم که کردم وگرنه میرم از طبقه بالا خودمو میندازم کف حیاط و خلاص هیشکی از مردن من ناراحت نمیشه حتی خودم
مسعود انگار کمی یکه خورده بود گفت اینجا اونقدرام بد نیس نترسین راه فرارشو پیدا میکنیم تهشم اگه نکردیم همون کاری که علی گفت بهترین کاره. من مثل آنها راحت نمیتوانستم به مرگ راضی شوم
هر روز دست کم دوازده ساعت میخوابیدم راحت طلب و بیکار و بیعار بودم نمیتوانستم اینجوری ادامه دهم داشتم دیوانه میشدم ساعت سه نصف شب را هم گذشته بود نمیتوانستم بخوابم از بیغوله بیرون زدم و محسن را صدا کردم جوابی نبود راهرو تاریکه تاریک بود در دوردستها چراغهایی دیده میشد با گوشه چشمانم میتوانستم پله هارا ببینم میدانستم که حالا با سمیه پیش معتادها هستند ولی از رفتن به آنجاهم میترسیدم به خودم جرعت دادم و آرام آرام از پله ها بالا رفتم آنها آتش و چراغ قوه داشتند و محسن دیگر گریه نمیکرد معلوم بود با داروهایشان ساخته اندش بیشترشان در حالی میان مرگ و خواب بودند نان خشک و پفک و کالباس و نوشابه داشتند سمیه سر محسن را در آغوشش گرفته بود و یکی از معتادها سرش را روی پای او گذاشته بود و خوابیده بودند فهمیدم آن معتادها هم مثل ما بینابینی بوده اند و آنجا معتاد شده اند به خودم گفتم اگر راه فرار را پیدا نکنم عاقبت من هم مثل آنها خواهد بود
سه نفر از معتادها مرده بودند معتادهای دیگر آنها را از دیوار کوتاهی که گویا قرار بود پنجره باشد ولی نبود به پایین انداختند صحنه بسیار دردناکی بود چند نفر از معتادها گریه میکردند و چند تایشان به گریه آنها میخندیدند یمیشان گفت صبح که شد بهمن با یه پیت بنزین کارشونو میسازه و خلاص و منظورش از بهمن همان موش کش بود
من حال بسیار بدی داشتم از اینکه آن جا را به محسن نشان داده بودم و احتمال معتاد شدنش خودم را مقصر هم میدانستم .
گرسنگی سردرد سرما صحنه های خشن بوهای بد همه به اعصابم هجوم آورده بودند ولی همه شان در مقابل بلاتکلیفی هیچ بودند از آن وضعیتها بود که میگویند یک شبش از یک سال بدتر آدم را پیر میکند
سعی میکردم قوی باشم و به گذشته فکر کنم چه شد که مرا برای جامعه خطرناک تشخیص دادند ؟
راست گفته بودم اگر بخاطر کارهای من کسی را از جامعه حذف کنند باید نصف مردم را اعدام میکردند
آزارم حتی به مورچه ها هم نمیرسید شاید کسی با من دشمنی کرده بود بله رفتار من همیشه دشمن تراش بود
توانائیه هیچ کاری نداشتم ولی تا دلت بخواهد برای خودم دشمن میتراشیدم کسانی بودند که در ظاهر دوست جلو بیایند و بدترین ضربه ها را با نامردی به آدم بزنند برای همین هم زندگی در اجتماع سخت است باید همیشه خودت را ناراحت و درمانده و شکست خورده نشان بدهی تا مبادا حسادت احمقها را برانگیزی خنده ات را که ببینند در دل خبیثشان برایت مرگ آرزو میکنند
برای من پاپوش دوخته بودند با نامردی از زندگی کوچکم محروم کرده بودند و میخواستند به این وضع راضی باشم و جایگاهم را بپذیرم سعی کردم دقیقا بفهمم چه مشکلی پیش آمده ولی فایده ای در آن نبود به هر حال من آنجا بودم و آخرین وعده غذائیم چیزی بود که گاوها میخوردند مرا به مرتبه گاوها تنزل داده بودند و باید خودم را نجات میدادم با خودم فکر کردم چه چیزی مرا از گاوها بهتر میکند ؟ و آن توانائیم در فرار از آنجا بود باید راهش را پیدا میکردم به بیغوله برکشتم و روی کارتن خودم پلاس شدم صبح زود با بوی وحشتناک و دل آشوبی هراسان از خواب سبکم پریدم فهمیدم بهمن با پیت بنزین سر وقت جسدها رفته پشتم از آن عاقبت شوم لرزید و ناخود آگاه گریه ام گرفت چطور ممکن بود در کشور مسلمانان جسدهارا بسوزانند و برای کسی مهم نباشد گرسنگی و تشنگی اجازه نمیداد زیاد برای آنها غصه بخورم اگر دیر میحنبیدم خودم هم مثل آنها خاکستر میشدم سرو صدای از پایین می آمد حدسم درست بود در آن حیاط بازار مکاره راه انداخته بودند چیزهای ارزان و به درد نخور و اشیا سرقتی را همان معتادها و آدمهایی بدتر از آنها بساط کرده بودند ولی هنوز هیچ مشتری ای نیامده بود از حضورم در آنجا کسی جلوگیری نکرد یکی از فروشنده ها همکلاسیه دوره دبیرستانم بود معتاد و بی ریخت شده بود اسمش یادم نبود ولی او هم مرا شناخت ازش پرسیدم تو میدانی اینجا کجاست؟
شنیدم بینا بینی شدی اینجا ته دنیاست سعی نکن فرار کنی لای اون نخاله ها پر گرگ و سگه پارت میکنن
پس راهش چیه؟
والا راهش خیلی سخته پرونده تو دست آدمای خیلی خطرناکیه یه مشت مردم آزار از خدا بی خبر اگه زندونی شده بودی وضعت هزار بار بهتر بود
اگه فرار کنم چی میشه؟
صد قدم نرفته التماس میکنی باز همینجا راهت بدن اونا هم که درو به روت باز کنن تا بخوری کتکت میزنن بعد مثل خر میبندنت به گاری و یونجه به خوردت میدن
پس راهش چیه؟
راهش از یه خواب شیرین میگذره باید کلی گشنگی بکشی و تمرکز کنی و ذکر بگی و گریه و زاری کنی تا تو خواب راهش رو بهت نشون بدن اگرم نتونی معتاد شو و خودتو تو مواد خفه کن تا بمیری یا از اون بالا بپر پایین و خلاص.
از حرفهای او که یادم آمد اسمش جواد بود پشتم لرزید خودم را ماه های آینده تصور کردم که از فرط گرسنگی پوست و استخوان شده بودم با مثل سگ مرده بودم و جسدم را سوزانده بودند حتی گوری که پست ترین آدمها هم دارند را فلک از من دریغ میکرد
جواد متوجه حال بسیار خراب من شد و دلجویانه گفت زیاد به این دنیا دل نبند رفیق تهش مگه چیه همه یه روزی میمیرن یه کارچاق کن هست یعنی میشناسم میگم یعنی اگه دیدمش میگم بهت سر بزنه
چه کارچاق کنی؟
آدم همین تشکیلاته خونشو میشناسم با یه رشوه اساسی پروندتو تکون میده