ویرگول
ورودثبت نام
طناز
طنازآخر هفته های شاعرانه
طناز
طناز
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

در انتظار معجزه

چون همیشه در پی آنچه نداری دویده‌ای، این‌قدر خسته‌ای، یا چون خسته‌ای، هرگز به خواسته‌هایت نرسیده‌ای؟
چون همیشه در پی آنچه نداری دویده‌ای، این‌قدر خسته‌ای، یا چون خسته‌ای، هرگز به خواسته‌هایت نرسیده‌ای؟

به بستنی آب‌ شده روی دستانم خیره شدم؛ شیرینی محضی که پیش از آنکه کامم را شاد کند، میان انگشتانم به هیچ بدل شد. ناگهان سوالی در عمق ذهنم جرقه زد: چرا من این‌چنین عاجزانه در ایستگاهی متروک ایستاده‌ام؟ جایی که ریل‌هایش از فرط «نرسیدن» و «نگذشتن»، همچون قلب من زنگ‌زده‌اند.

این انتظار برای من، دیگر رنگ‌ و بوی امید ندارد؛ تنها آیینی است از جنس شکنجه. من در مکانی ایستاده‌ام که همه از آن کوچ کرده‌اند؛ آن‌ها، معجزه‌ی نیامدن را به کمال رسانده‌اند و من، ماندن را به ابتذال کشانده‌ام. در این میان، من شبیه به قایقی هستم که در اقیانوسی بی‌ساحل پارو می‌زند؛ بی‌آنکه بداند مقصدی در کار نیست. باغبان باغچه‌ای خشکیده‌ام که هر روز، به‌جای آب، دلتنگی پای بوته‌های نروییده‌اش می‌ریزم؛ با اشتیاقی بیمارگونه، شکوفه‌ای را انتظار می‌کشم که حتی بذرش هم هرگز در این خاک پاشیده نشده است.

چشمانم را به افق دوخته‌ام، غافل از آنکه رویاهایم از درون همین لحظه‌هایی که بی‌رحمانه در حال هدر رفتن‌اند، پیش‌تر کوچ کرده‌اند. بستنی روی پوستم خشک شد، اما این انتظار هنوز جاری است؛ انتظاری که شبیه به شال‌گردنی بی‌انتها است؛ هرچه بیشتر می‌بافمش، گره‌های کور بیشتری در بافت روزگارم پدید می‌آید.

اما اکنون، زمان آن رسیده که این دستان چسبناک را بشویم؛ نه برای رهایی، بلکه برای آنکه دریابم دست‌های من برای «خالی ماندن» بسیار زیباتر از آن‌اند که به حسرت آلوده شوند. من باید یاد بگیرم که رویا را در هنگام زیستن بسازم، نه اینکه عمرم را در ایستگاهی متروک، چشم‌دوخته به قطاری بگذرانم که شاید هیچ‌گاه از راه نرسد.

انتظاردلنوشتهروانشناسی
۵۷
۱۳
طناز
طناز
آخر هفته های شاعرانه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید