
قرار بود توضیحات داستان رو بزارم.
درسته خیلی ازش گذشت اما بازم بهتر از نزاشتن است🙃
داستان بعنوان تمرین در چهارچوب دستگاه فلسفی ابزوردیسم نوشته شد.
کاراکتر رو جوری ساختم که شرایط بد رو بیشتر به تصویر بکشه.

کپک ابتدا چشم به آسمان و همای سعادت دوخته بود و بدنبال معنا یا واکنش دنیا بود اما دنیا بی تفاوت است و گویی فقط نظاره میکند.(نگاه کاراکتر مورسو به آسمان و آفتاب سوزان در رمان stranger)
روزها شب میشود و شب ها صبح، رنج و ملال زندگی همچون مجازات سیزیف در رمان کامو تکرار میشود.
کاراکتر کپک، که توسط مادرش (نویسنده) نوشته شده مانند انسانی که به این دنیا پرتاب شده محکوم است به زندگی کردن.
در داستان، افسردگی سالگرد تولد (Birthday Blues) نماد احساس پوچی و غم بود.
طرد شدن و تنهایی و سرخوردگی هم کمی بعد اضافه میشوند (مرا می دیدند اما نمی دیدند)(دستم را دراز کردم اما، تا مرا دید دستش را کشید)
احساسات منفی با نماد های فرهنگی و بومی نمایش داده شد
حقارت، طرد شدن، تنهایی مثل بختک، نسناس و دوالپا.
و مجموع احساسات منفی تبدیل به هیولایی بدتر از ضحاک شدند.
" تصمیم گرفتم تنهایی را ترک کنم و تنها زندگی کنم. "
تفاوت تنهایی تحمیلی با تنهایی انتخابی را نشان میدهد.
(از نگاه جنگل فرار کردم، آنجا پناهم شد)
کپک با انزوا به شرایط پاسخ میدهد و به غار انتهای جنگل میرود،(جنگل نماد زندگی است و انتهای جنگل، اوج نهیلیسم)
آتش نماد خشم ابزورد است و بیرون آمدن سیمرغ از آتش نماد تصمیم و اراده برای تغییر وضعیت.
سیمرغ در این داستان اشارهای همانند روایت عطار است، سیمرغ نمادی از ظرفیتی است که در خود شخصیت نهفته.

سیمرغ، از آسمان نازل نمیشود.
معجزه نمیکند.
دنیا را تغییر نمیدهد.
هیولا را نمیکشد.
معنا را هدیه هم نمیدهد.
سیمرغ تنها اراده درونی است که فرد از نهیلیسم به پاسخ ابزورد روی می آورد.
"ریشه های بذر که به دور قلب پیچید" در نگاه من اشاره به رشد تفکر ابزورد در وجود انسان دارد.
بعد از به زنجیر کشیدن هیولا و بیرون آمدن از غار(انزوا)، کپک میگوید:
"با پرنده ها آواز میخواندم"؛
مانند جمله معروف کامو،
«باید سیزیف را خوشحال تصور کرد.»
«احساس میکردم خودم جنگلم»
اینجا دقیقاً نقطهٔ گذار از امید متافیزیکی به پذیرش ابزورد است.
شخص از امید به هما و آسمان دست برمیدارد بی تفاوتی دنیا را میپذیرد و خودش را بخشی از دنیا میبیند.
به زنجیر کشیدن هیولا (ضحاک) نماد شورش علیه پوچی و احساسات منفی است.
(کاوه آهنگر در فرهنگ و ادبیات فارسی نماد شورش علیه ظلم بود، و من جسارت کردم و کپک آهنگر رو بعنوان نماد فردی در ظاهر ضعیف که علیه پوچی شورش میکند انتخاب کردم)
و پس از آن، پذیرش واقعیت تلخ دنیا و ادامه دادن با آگاهی.
" جنگل پر از من است و من پر از جنگلم "
ادامه دادن با علم به اینکه جنگل هنوز همان جنگل است، اما فرد در برابر دنیا نیست، بخشی از دنیاست.
"بودن را چنگ میزنم،
سینهخیز و کشانکشان،
جرعه جرعه، آب حیات را،
از آبشار میان جنگل سر میکشم."
کامو میگفت؛
«خودِ تقلا برای رسیدن به قلهها، برای پر کردن قلب یک انسان کافی است.»
نور از آسمان نگاهم بر من خواهد تابید.
این جمله نشان دهنده تغییر زاویه دید به جهان است.
انتهای داستان، کپک هنوز کپک است اما خودش را پذیرفته و به کنشگر تبدیل شده.
در خوانش این داستان، انسان ابزورد و طاغی چشم به آسمان نمی دوزد و بدنبال نور بیرونی نمیگردد.
ضعف خودش را میپذیرد، بی تفاوتی دنیا را می پذیرد، و علیه رنج و پوچی طغیان میکند و به شاد زیستن ادامه میدهد.
«کپک آهنگر» نماد «شورش ابزورد» بود.
پ ن: این داستان بر مبنای ادبیات ابزورد نیست، صرفا در چهارچوب دستگاه فلسفی ابزوردیسم نوشته شده.
البته کمی تغییرات انجام دادم چون سیمرغ کمی بیرونی بنظر میرسید و اصلاحش کردم.
قسمت اول داستان تلالـــؤ ســـ🦠ـــبز
قسمت دوم داستان کپــــ🦠ــــک آهنــــ🔨ــــگر

اگر نظر، پیشنهاد یا انتقادی دارید حتما برام بنویسید 🙏🏻🤍🌷