ویرگول
ورودثبت نام
اندیشه
اندیشهبا داده قناعت کن و با داد بزی🕊در بند تکلف مشو آزاد بزی
اندیشه
اندیشه
خواندن ۴ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

کپــــ🦠ــــک آهنــــ🔨ــــگر

هنگامه ی صبح بود،

جنگل غرق در مه ی رقیق،

همرنگ مهتاب شده بود.

باد آرام،

لابه لای درختان دیلاق

میپیچید و ناله میکرد.

پرتو های نور پیشروی میکردند

و ظلمت عقب می نشست.

چشمم به شکوه پرنده ای افتاد

همای سعادت در اوج آسمان بود 🕊

و من این پایین

هیجان زده بسمتش می دویدم

هرچقدر نزدیک میشدیم

تپش قلبم بیشتر میشد

صورتم کش می امد

لبهایم ترک میخورد

ناگهان چرخید

احساس کردم برق چشمانم، چشمش را زد،

سایه اش دور و دورتر شد

و خودش

در بیکران آسمان محو شد

پشت درختان برگشتم

و دوباره با تکه های چوب

و قارچ های سمی مشغول بازی شدم🍄

هر شب منتظر طلوع خورشید میشدم

و هر روز غروب را تماشا میکردم.

روز ها شب میشدند و شبها صبح،

و من همچنان،

چشم به آسمان دوخته بودم.

روزی مادرم صدایم زد،

شمعی را روی تکه میوه ای گذاشته بود

برایم جشن تولد گرفت.🎊

از همای سعادت برایش گفتم

دلداری ام داد

گفت همچین روزی سایه هما بر سرش افتاده

هدیه ام را آورد،

گلسری که با پر ساخته شده بود 🪶

شمع را فوت کردم

اما با خاموش شدن آن شعله

وجودم تاریک تر شد

صدایی در ذهنم می پیچید

شب که شد، غمگین بودم،

به زیر درختان پناه بردم،

پرنده ها از صدای هق هقم رم کردند.

همیشه وقتی تولد کسی را میدیدم

فکر میکردم حس خوبی دارد،

اما نداشت....

بعد از آن روز

رنگ جنگل عوض شد،

سبز بود 🍃

اما زرد بود. 🍂

زیر پای مسافران میماندم،

مرا می دیدند

اما نمی دیدند.

احساس خفگی میکردم،

.

انگار دوآلپا،

گردنم را میفشرد،

پاهای درازش را دور گردنم گره زده بود،

انقدر فشار میداد تا اشک بریزم.

یک روز

با برخورد اولین پرتو نور

به تار های لرزانم

که مه را شکافته بود و

به اعماق بدبختی ام امده بود

به وجد آمدم.

آن پرتو

در این جنگل شلوغ و آشفته

نويد یافتن یک همراه

و یک همدل را به من داد

بر خودم می بالیدم

و به فال نیک گرفتم

دستم را دراز کردم اما

تا مرا دید دستش را کشید،

زیر کنده ای پوسیده خزیدم

سکوتم بلندتر

و سکونم عمیق تر شد،

افکار بر سرم آوار شدند،

زیر حجم عظیمی از حقارت

بی حرکت مانده بودم،

سنگینی نحسی وجودم را،

مثل بختک حس میکردم.

بختک
بختک

به زندگی فکر میکردم،

و درون قطرات شبنم،

خودم را میدیدم،

موجودی شبیه نسناس،

بدبو و منزجر کننده و بدترکیب

هیچکس حاضر نبود تحملم کند.

نسناس
نسناس

به افسانه ها فکر میکردم

چرا تمام هیولاها با هم یکی شدند؟

حس میکردم

موجودی هزاران برابر بدتر از ضحاک درونم بود.

ضحاکی با چندین سر،
اژدهایی از خلط هیولاها،
کریه و سترگ.

سنگینی و گرسنگیش، زجر آور بود.

ضحاک
ضحاک

بستوه امده بودم،
اما در برابر قدرتش

.
همچون موری،🐜
زیر پای پیل بودم.

.

به گذشته فکر میکردم

روزی که مادرم مرا نوشت،

از خوشحالی ذوق میکرد

محکوم شدم به زیستن؛

کپکی که در مغز مادرش جان گرفت.

پست "تلالؤ سبـــ🦠ــــز"
پست "تلالؤ سبـــ🦠ــــز"

در کنار باتلاق سرد و تاریک این جنگل،

از کودکی لی لی کردم،

میان مرداب نکبتش شنا کردم،

با درختان تنومندش رشد کردم،

با تک تک سنگ ها

و صخره های این جنگل خاطره دارم
و
هوای فاسد و متعفن‌اش را،

در عمق سینه جای دادم.

مردم جنگل سایه‌ام را آب میکشند،

عطرم دماغ‌شان را چنگ می‌زند،

می‌گریزند،

اما کاری با من ندارند،

بوسه‌هایم بر نان، حکمی بود

برای نابودی‌اش،

تصمیم گرفتم،

تنهایی در جمع را ترک کنم

و تنها زندگی کنم

اینگونه

خودم کنار خودم بودم.

انتهای جنگل

کنار چشمه آبگرم

غار عمیقی بود.

از نگاه جنگل فرار کردم،

آنجا پناهم شد،

نه از مادرم خبر داشتم،

نه کسی از من خبر داشت،

من بودم و هیولا.

یک شب در خواب،

کنار آتش بزرگی نشسته بودم،

تمام گذشته در شعله ها بود،

یاد هدیه مادرم افتادم،

به خودم گفتم؛

کپک که گریه نمیکند،

گل سرم را،

داخل آتش انداختم،

پرنده ای از شعله ها بیرون آمد

شبیه طاوس،

از جنس طلا و آتش،

شروع به خواندن کرد،

آوازش همچون بهار

جنگل روحم را گلباران کرد،

و عطر زیستن را

در مشامم جاری کرد.

بذری را در دلم کاشت،

و دوباره درون آتش محو شد،

ریشه های بذر

مثل پیچک دور قلبم پیچیدند.

وقتی بیدار شدم،

حس عجیبی داشتم،

برعکس همیشه.

احساس قدرت میکردم،

احساس میکردم خودم جنگلم.

.

هیولا را به انتهای غار بردم،

دستانش را بستم

و به زنجیر کشیدمش،

احساس سبکی میکردم،

سالها زیر وزن آن هیولا

نابود شده بودم.

وقتی

از غار بیرون آمدم

با پرنده ها آواز میخواندم

و امروز

پنجه می‌زنم و درختان را با سبزی وجودم

نقاشی می‌کنم،

روی تنه‌های زمخت شان،

قفس های شکسته را به تصویر می‌کشم

نغمه ی گاه به گاه پرنده ها 🐦

گوشم را نوازش میکنند.

پریدن فاخته از شاخه ها را مینگرم،

با "کو کو" کردنش از خواب میپرم.

جدال بقا را نظاره میکنم،

و گاهی

لرزیدن تارهای عنکبوت، 🕸

از غرش موجودات،

متحیرم میکند.

تارهای وجودم،

بت های چوبی پوسیده را حل میکنند،
و
زندگی سبز مسمومم،

در کف این خاک مرطوب

جریان دارد.

با آذرخش ها

کنار برگ‌های پوسیده می‌جنگم،

پیش می‌روم،

و همچنان کوچه به کوچه،

این جنگل را میگردم.

بودنم مسموم است

و نبودنم محبوب،

اما بودن را چنگ می‌زنم،

سینه‌خیز و کشان‌کشان،

جرعه جرعه، آب حیات را،

از آبشار میان جنگل سر میکشم.

غنچه‌های هاگم روزی شکوفا می‌شوند

و در اعماق متعفن این جنگل سرد،

فساد را با رنگ سبزم مزین میکنم.

ابرها روی این فساد می گریند.
و
ترنـــم سبز همچون زهری شیرین،

اطرافم را سیراب میکند.

نور از آسمان نگاهم بر من خواهد تابید.

نوری که طلوع هم دریغش کرد.

جنگل پر از من است و من پر از جنگلم.

هرگوشه و کناری نقشی زدم از بودن،

از بیشتر بودن،

کپکی،

زیادی کپک.

Mold, all too mold


پس فردا در مورد نماد ها و لایه های متن و جزئیاتی که کمرنگ بوده خواهم نوشت.

ممنون که وقت ارزشمندتان را صرف خواندن داستان کردید 🤗

🤍🌷

موزیک vefn-G-Englar

جنگلفلسفهابزوردداستان
۳
۰
اندیشه
اندیشه
با داده قناعت کن و با داد بزی🕊در بند تکلف مشو آزاد بزی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید