سلام
امروز بستری پیدا کردم از جنس آزادی
خسته از تجمع درد ها ،اینجا می نویسم تا اندک حس رها شدن دستی بر جان وامانده بنشاند
اعتراف میکنم مسیر احساسات بلعیده شده را بلد نیستم و آنقدر خود را بر خود خورانده، که عادتی دیرینه گشته است
اولین نوشته من در این صفحه است و ناشیانه سعی بر این دارم که افکار پراکنده ام را کنار هم جای دهم ؛
شاید مسیر پیدا شد یا قاصدی نگاره ی درک را بر لالوهای ذهنم عبور داد
گاه در این سیر افاق می نمایاند دلی سخت دارم ولی گمانم لطیف ترین احساسات از همین وهم ها بر می آید، چون آبِ میان نفیر سخت سنگ ها
من از احساس می نویسم ،تو همراهم باش
:ستایش