این روزها کسالت جزوی از روتین روزانه ام شده، نمیدانم ایام قبل تر چگونه روزها سپری میشد؟ آیا گه گاه هیجان یا ذوقی برای کارخاصی داشتم؟ یا در تلاطم کارها به تکاپو می افتادم؟ یا اینکه از ابتدای خلقت همین بودم؟! گویی در کویری بی آب و علف پاسبان شترهای کوری می باشم که چندین سال است شیرشان خشک شده.
نمیدانم
ولی این را میدانم که از شرایط کنونی دلزده ام، دیری نمی پاید که دچار بیخوابی های مفرطی میشوم که منجر به بیهوشی هایی هر ۳ روز یکبار میشود.
آه که حتی تصور این اندوه روحم را به تنگ می آورد.
در چنین شرایطی تنها چیزیکه مدام به ذهنم خطور میکند یک کلمه است:
فرار !
نمیدانم فرار از چه یا فرار به کجا دقیقا ! اما میدانم چیزی مانند تیک تاک ساعت مدام در گوشم میخواند
فرار کن فرار کن
ولی چیزیکه دوس دارم متصور شوم فرار به دورترین جای دنیاست، دورترین نقطه از زندگی شهری ، آدمهای ماشینی ، در آغوش طبیعت ، در فراز کوهی بی نام و نشان یا در دل جنگلی متروک و ساکت، حتی کویری بی آب و علف، بی هیچ نشان حیات یا بشریت!

آه چه تصورات خشک و سردی.
گاهی می اندیشم که حتی یک روز دیگر هم نمی توانم در این شرایط دوام بیاورم. ولی روز بعد بیدار میشوم و روز تکراری دیگری را به سر میرسانم.
اما فکر میکنم یک روز دل به دریا میزنم و فرار را بر قرار ترجیح میدهم. یا شاید واژه فرار را به زندگی دوباره تغییر دهم، زندگی دوباره در دنیایی دیگر !
شاید نامی بر مقصدم گذاشتم. مثلا چیزیکه بتواند کمی نور هنگام ادای اسم بتاباند یا بوی بهارنارنج بدهد. نمیدانم شاید حتی بوی قورمه سبزی با سالاد شیرازی. از دوردستها تو را فرابخواند و نتوانی از آنجا دل بکنی!
کاش میشد با تغییر واژه ها نگرش هم تغییر میکرد. این لحظه درون برزخی به سرمیبرم که نامش را زندگی گذاشته اند و این را خوب میدانم که اطراف من هیچ چیزی زنده نیست!