
آن آشیانِ مهر کجاست
که قلبِ من بیجا تپندهست؟
فروغِ پرتوهایش، صفایِ دل
لطافتِ صدایش، دعا
پلیدی و نیکی را کرد جدا
روانِ خود را کرد وفا
هر جانی را زِ خُرَّم، کرد جفا
آه، دل جدا کردی، بیوفا!
دلگرمیات را کردم بلا
جان زِ سفله شد رسوا
آشیانِ مهرِ من شد عزا
گر به ظلمت کشم، روا
تو را، ای آشیان،
خواهم کرد بهپا