ویرگول
ورودثبت نام
Raz🌷
Raz🌷« سلام ، من دانشجوی روانشناسی و علاقه مند به نویسندگی هستم. خوشحال میشم بعد از خوندن نوشته های من نظر ارزشمندت رو با من به اشتراک بذاری»
Raz🌷
Raz🌷
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

آینه

در آینه به خودم نگاه کردم و کسی که انتظارش را داشتم در آن‌جا نبود.

تصویر مقابل جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود و آنچه در ذهنم بود، جوان به نظر می‌رسید؛ شاید ده سال جوان‌تر.

صدای بوق‌های ممتد گوشی خبر از پایان مکالمه می‌داد.

تلفن را به‌آرامی پایین آوردم و روی میز گذاشتم.

کمی جلوتر رفتم می‌خواستم نور بالای آینه بر روی موهایم نتابد؛ تا هنگامی که در سایه قرار گرفتم، خبری از تارهای سفید نباشد. امیدوارانه فکر کردم آن‌ها حاصل خطای دید ناشی از نور سفید رنگ اتاق هستند، اما انگار حالا سفیدتر به نظر می‌رسند و دیگر خبری از رد نور اتاق نیست.

در این فاصلهٔ نزدیک، انحنای ظریفِ نه‌چندان زیبایی میان ابروهایم عمر سپری‌شده را به رخ می‌کشد و من اصلاً دوستش ندارم؛ نه خودش را و نه پیغامش را.

خال‌های ریز و تیره‌رنگ روی بینی و گونه‌هایم به‌خوبی نشان می‌دهند؛ زنی که در یک سانتی‌متری آینه ایستاده است و در آستانهٔ چهل‌سالگی‌ست، روزهای زیادی را مقابل آفتاب سپری کرده ؛ روزهایی که به دلیل خستگی و بی‌خوابی شبانه و در نهایت بی‌حوصلگی، خبری از ضدآفتابی که هر دو ساعت یک‌بار تمدید شود، نبوده.

چشمانم از روی خال بینی سر می‌خورد و روی خشکی لب‌هایم که ارمغان همیشگی پاییز هستند جا خوش می‌کند.

با دندان‌هایم آن یکی را که از همه درشت‌تر است می‌کنم و طعم خون ملایمی را در دهانم احساس می‌کنم.

خبر خوب این‌که لاغر شده‌ام… یا نه، خبر بد این‌که لاغر شده‌ام؟

حالا که زیر گونه‌هایم کمی فرو رفته است و چشمانم کمی درشت‌تر به نظر می‌رسند، جوان‌تر می‌نمایم یا پیرتر؟

باید از عماد بپرسم؛ هرچند او شخص مناسبی برای این کار نیست.

او همیشه تعریف می‌کند و حقیقتاً نمی‌دانم برای خوشحال کردن من است که همیشه از من تعریف می‌کند یا واقعاً از نظر او همیشه زیبا و بدون نقص هستم.

شاید روزی که برای سر زدن به ساختمان ناتمامِ تجریش می‌روم، در مترو از خانمی بپرسم: «ببخشید خانم، به نظر شما من چند سالمه؟»

اما این اصلاً جالب نیست؛ در آن شلوغی حتماً فکر می‌کند دیوانه هستم.

مثلاً اگر سر ساختمان از عمو رحیم بپرسم چه؟ خب معلوم است کارگرها برای از دست ندادن حمایت مهندسِ خود هم که شده، از او تعریف می‌کنند.

اصلاً فردا که برای ادای نذر هر ساله‌ام به امام‌زاده صالح رفتم، از خانمی سنش را می‌پرسم. مردم هم معمولاً بعد از جواب دادن به این سؤال می‌گویند: «شما خودتون چند سالتونه؟» آن‌وقت از فرصت استفاده می‌کنم و جملهٔ همیشگی خود را بر زبان می‌آورم: «چند می‌خوره؟»

او هم احتمالاً تحت تأثیر فضای روحانی آن مکان، مهربانانه چند سالی کمتر می‌گوید تا طرف مقابل ـ که من باشم ـ را خوشحال کند.

اصلاً چنین کسی در زندگی من هست؟ کسی که حقیقت را بدون سوگیری و منفعت‌طلبی به من بگوید؟

کدام دوست بهتر است؟ کسی که نظرش را بدون در نظر گرفتن هر چیزی صادقانه به ما می‌گوید یا کسی که نگهبان شادی ماست؟

من خود در زندگی عزیزانم در کدام گروه بازی می‌کنم؟

– مامان بیا شمعا رو فوت کن دیگه ، دارن آب می‌شن.

با صدای ایلیا بالاخره از آینه فاصله می‌گیرم. موهای بلندم را مرتب می‌کنم و دست در دست ایلیا پشت کیک می‌نشینم تا با او – که عاشق فوت کردن شمع‌هاست – شمع چهلمین پاییز زندگی‌ام را فوت کنم.

عماد دوربین‌به‌دست مقابل ما ایستاده است.

– وقتی گفتم یک، دو، سه، شمعو فوت کنید.

ایلیا بعد از فوت کردن، با هیجان دست می‌زند و گونه‌ام را می‌بوسد.

به عماد نگاه می‌کنم که همچنان دارد فیلم می‌گیرد.

– عماد، به نظرت بِهم می‌خوره چهل سالم باشه؟

عماد لبخند می‌زند

داستانکعاشقانهروانشناسیآینه
۲۵
۱۱
Raz🌷
Raz🌷
« سلام ، من دانشجوی روانشناسی و علاقه مند به نویسندگی هستم. خوشحال میشم بعد از خوندن نوشته های من نظر ارزشمندت رو با من به اشتراک بذاری»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید