
تنگتر میشد.
سنگها لغزنده بودند،
و تاریکی،
با هر قدم،
سنگینتر میشد.
نفسِ جانوران را
پشت گردن خود حس میکرد.
پلنگ.
شیر.
گرگ.
گویی دوزخ،
پیش از رسیدن،
او را شناخته بود.
از دل زمین برمیخاست.
نه بادی میوزید،
نه صدای پرندهای میآمد.
فقط صدای قدمها.
و نفسهای بریدهٔ دانته.
ویرژیل آرام پیش میرفت.
اما دانته،
به هر سایه میلرزید.
دیواری عظیم،
از سنگی تیره و سوخته.
چنان بلند
که انتهایش
در تاریکی گم میشد.
دروازهای.
خاموش.
سیاه.
سنگین.
انگار
برای ورودِ نور ساخته نشده بود.
دانته بیاختیار ایستاد.
چیزی در دلش میگفت:
اگر از این در بگذری،
چیزی از تو
همانجا
خواهد ماند.
بر فراز دروازه،
واژههایی حک شده بود.
واژههایی
که انگار
خودِ سنگ،
آنها را زمزمه میکرد:
«از هر امیدی دست بشوی،
ای آنکه به اینجا درمیآیی.»
دانته رنگ باخت.
صدایش لرزید:
«استاد…
آیا اینجا،
پایانِ همهچیز است؟»
ویرژیل نگاهش کرد.
و آرام گفت:
«نه.
پایان نیست.»
اما آنچه اینجا باقی میگذاری،
دیگر
همان نخواهد شد.
سپس دستش را بالا آورد—
و دروازه،
با نالهای عمیق،
گشوده شد.

بویی تلخ
به بیرون خزید.
بوی خون.
عرق.
ترس.
دانته قدم به درون گذاشت.
و انتظار داشت
شعله ببیند.
زنجیر.
فریاد.
روحهایی بیپایان،
که میدویدند.
بیوقفه.
بیهدف.
که هیچ نشانی نداشت.
نه نامی،
نه معنایی،
نه جهتی.
و آنها،
کورکورانه،
دنبالش میرفتند.
تا ابد.
زنبورها
صورتشان را میدریدند.
خون از تنشان جاری بود.
و کرمها،
از همان خون
تغذیه میکردند.

دانته با وحشت پرسید:
ویرژیل پاسخ داد:
«آنان که در زندگی،
هیچگاه انتخاب نکردند.»
نه جانبِ خیر را گرفتند،
نه شر را.
از ترسِ اشتباه،
هرگز زندگی نکردند.
و اکنون،
تا ابد،
به دنبالِ چیزی
که هرگز وجود نداشت،
میدوند.
دانته سر فرو انداخت.
اما ناگهان—
صدایی تازه
در تاریکی پیچید.
صدای برخوردِ چوب
با آب.
آرام.
سنگین.
نزدیکتر.
و بعد—
صدای پاروها.
چیزی را
به سوی آنان میآورد.
✦ ادامهٔ سفر
← قسمت قبل: «سرآغاز — کابوسِ روشن»
→ قسمت بعد: «رود آخرون و خارون»