ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

دوزخ دانته | دایرهٔ دوم | بخش ۱ | سقوط

وقتی دانته و ویرژیل

از لیمبو پایین‌تر رفتند—

آخرین نشانهٔ آرامش نیز

پشت سرشان محو شد.

تاریکی بازگشت.

این‌بار،

با صدا.

ناله‌ای دور

در ژرفا می‌پیچید.

با هر قدم،

بلندتر.

سنگین‌تر.

پیش رویشان،

زمین

ناگهان پایان می‌یافت.

گویی چیزی عظیم،

دلِ آن را شکافته باشد.

ویرژیل ایستاد.

و آرام گفت:

«این‌جا،

سکوتِ دوزخ

به پایان می‌رسد.»

مینوس

اندکی پایین‌تر،

چیزی در تاریکی حرکت می‌کرد.

سپس،

پیکرش آشکار شد.

هیولایی سهمگین،

با چشمانی سوزان.

نه کاملاً انسان،

نه کاملاً حیوان.

و دمی بلند،

که بی‌قرار

پیرامون تنش می‌چرخید.

ارواح،

یکی‌یکی

پیش او می‌ایستادند.

لرزان.

شکسته.

کافی بود

پیش رویش حاضر شوند.

باقیِ ماجرا را

خودِ گناه

بر زبان می‌آورد.

سپس دمش را

بر گرد تنش می‌پیچید.

یک حلقه.

دو حلقه.

سه حلقه.

و روح،

به درون تاریکی

پرتاب می‌شد.

هیچ پرسشی در کار نبود.

هیچ انکاری.

هیچ گریزی.

هر روح،

پیش از آن‌که محکوم شود،

دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت.

دانته بی‌اختیار ایستاد.

نگاهش

بر مینوس ماند.

اما ویرژیل گفت:

«نگاه نکن.

راهت را ادامه بده.»

مینوس سر بلند کرد.

چشم‌هایش

روی دانته ثابت ماند.

لحظه‌ای کوتاه—

خشم،

در نگاهش درخشید.

اما ویرژیل

چیزی آرام در گوشش گفت.

و هیولا،

کنار رفت.


طوفان

سپس—

باد آغاز شد.

نه بادی طبیعی.

نه طوفانی زمینی.

هوا،

چنان می‌غرید

که گویی خودِ دوزخ

نفس می‌کشید.

گردبادی عظیم

در تاریکی می‌چرخید،

و هیچ‌چیز

از نیروی آن

در امان نبود.

دانته

بی‌اختیار

از لبهٔ پرتگاه فاصله گرفت.

در دل طوفان،

روح‌ها می‌چرخیدند.

بی‌وقفه.

بی‌پناه.

مثل پرندگانی زخمی

در میان گردبادی بی‌پایان.

گاهی به هم می‌رسیدند.

دست‌ها نزدیک می‌شدند.

گویی می‌خواستند

برای لحظه‌ای،

آن‌چه را از دست داده بودند،

باز یابند.

اما پیش از آن‌که

دست‌ها به هم برسند—

باد،

میانشان می‌افتاد.

و دوباره

آن‌ها را

از یکدیگر می‌ربود.

فریادها

در غرش باد

گم می‌شد.

ویرژیل گفت:

«اینان،

در زندگی،

از پیِ میل رفتند.»

«آن‌چه روزی

دنبال می‌کردند،

اکنون

آنان را دنبال می‌کند.»

دانته نگاه کرد.

و برای نخستین بار،

در دوزخ—

اندوهی انسانی دید.

اما در میان

آن همه ارواحِ سرگردان،

نگاهش

بر چیزی ثابت ماند.

دو روح.

در کنار یکدیگر.

و شگفت آن‌که،

باد

آن‌ها را

از هم جدا نمی‌کرد.

در میان آن همه پراکندگی،

آنان

کنار یکدیگر مانده بودند.

دانته آرام گفت:

«آن دو را می‌بینی؟»

ویرژیل سر تکان داد.

پرسید:

«می‌توانم

با آن‌ها سخن بگویم؟»

ویرژیل پاسخ داد:

«اگر باد،

اجازه بدهد.»

و درست در همان لحظه—

گردباد،

آن دو روح را

به سویشان راند.

سایه‌ها نزدیک‌تر شدند.

و یکی از آن‌ها،

با صدایی که هنوز

رنگی از عشق در خود داشت،

گفت:

«عشق...»

ما را

به این‌جا آورد.

دانته

برای لحظه‌ای

طوفان را فراموش کرد.

زیرا آن‌چه

در برابرش ایستاده بود،

دیگر

یک روحِ محکوم نبود.

یک داستان بود.

هنوز نمی‌دانست

که اندوهناک‌ترین داستان‌های دوزخ،

با عشق آغاز می‌شوند.

و طوفان،

برای نخستین بار،

شبیه اندوه انسان شد.

→ ادامه در:

بخش ۲ | یک کتاب

ادبیاتداستانفلسفهکتابرمان
۷۵
۳۱
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید