ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

🔻 آن‌چه پایین دفن شد | فصل ۱: چالش

شب، با نورِ صفحهٔ گوشی شروع شد.

نه با طوفان.

نه با فریاد.

فقط نورِ سردِ یک ویدئو.

«میگن هرکی کتابو پیدا کنه، اسمش همه‌جا می‌پیچه.»

ویدئو کوتاه بود.

چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید.

دوربینی لرزان، عمارت متروکه‌ای را نشان می‌داد در حاشیهٔ یک آبادی قدیمی.

صدایی پشت دوربین، خندان گفت:

«میگن هنوز اونجاست.»

برای لحظه‌ای، تصویر روی یکی از پنجره‌ها ثابت ماند.

پنجره تاریک بود.

بیش از حد تاریک.

و بعد ویدئو تمام شد.

بار اول، فقط دیدمش.

بار دوم، دقیق‌تر نگاه کردم.

بار سوم—

برای لحظه‌ای مطمئن نبودم همان ویدئو را می‌بینم.

چیزی فرق داشت.

نمی‌دانستم چی.

شاید نور.

شاید زاویه.

شاید…

پنجره انگار جور دیگری بود.

شاید فقط تاریکیِ پشتِ پنجره، عمیق‌تر شده بود.

اما وقتی دوباره پخشش کردم، همه‌چیز عادی بود.

گوشی را پایین آوردم.

چند ثانیه به گوشهٔ تاریک اتاق خیره ماندم.

حسی مانده بود.

چیزی که هنوز شکل نگرفته بود—

اما حضور داشت.

بدون این‌که بدانی دقیقاً کجا.

سامان گفت:

«باز داری این چرت‌وپرتای اینترنتو می‌بینی؟»

خندید.

«صددرصد تهش یکی از این یوتیوبرها از کمد می‌پره بیرون.»

گوشی را از دستم گرفت.

ویدئو را دوباره پخش کرد.

این بار بدون حرف.

تا آخر نگاه کرد.

و این بار… نخندید.

سکوتش کمی طول کشید.

نه زیاد.

فقط آن‌قدر که توی ذوق بزند.

پرسیدم:

«چته؟»

چند لحظه طول کشید تا جواب بده.

نگاهش هنوز روی همان پنجره مانده بود.

گفت:

«هیچی…»

مکث کرد.

خیلی کوتاه.

بعد آرام گفت:

«فکر کردم قبلاً دیدمش.»

بهش نگاه کردم.

«کِی؟»

شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم.»

ویدئو را بست.

این بار سریع‌تر.

بعد چند ثانیه گفت:

«سه نفر قبل ما رفتن دنبالش.»

سرم را بلند کردم.

«دنبال چی؟»

«همین کتابه دیگه.»

لیوان نوشابه را روی میز چرخاند.

«هیچ‌کدومم چیزی پیدا نکردن.»

مکث کرد.

«یا حداقل… چیزی ازش منتشر نکردن.»

به صفحهٔ خاموش گوشی نگاه کردم.

و برای اولین بار، مطمئن نبودم این فقط یک چالش اینترنتی باشد.

قرار نبود جدی بگیریمش.

حداقل، اولش این‌طور فکر می‌کردیم.

اما همان شب، بعد از رفتن سامان، دوباره ویدئو را باز کردم.

نه برای پیدا کردن چیزی.

فقط برای این‌که مطمئن شوم آن پنجره، دفعهٔ اول واقعاً همان شکلی بوده.

و عجیب این بود که هر بار نگاهش می‌کردم، مطمئن‌تر نمی‌شدم.

سه روز بعد، رفتیم.

جاده هرچه جلوتر می‌رفت، خالی‌تر می‌شد.

شهر آرام در آینهٔ عقب محو شد.

جایش را زمین‌های خشک، تیرهای برق خمیده و خانه‌های پراکنده گرفت.

سامان رانندگی می‌کرد.

یک دستش روی فرمان بود.

دست دیگرش روی لیوان قهوه.

گفت:

«فقط امیدوارم تهش یه چیزی گیرمون بیاد.»

پرسیدم:

«مثلاً؟»

لبخند زد.

«پول. شهرت. یا حداقل یه داستان خوب.»

به بیرون نگاه کردم.

انگار جاده کش می‌آمد.

یا شاید از جایی رد شده بودیم که یادم نمی‌آمد.

چیزی نگفتم.

اما از لحظه‌ای که وارد آن جاده شده بودیم، حس عجیبی داشتم.

انگار مسیر، بیشتر از این‌که ما را جایی ببرد، داشت آرام‌آرام چیزی را به ما نزدیک می‌کرد.

عمارت پشت تپه‌ای خشک ظاهر شد.

بزرگ‌تر از چیزی بود که در ویدئو دیده می‌شد.

یا شاید…

فقط نزدیک‌تر.

پنجره‌های شکسته.

دیوارهای نم‌زده.

و سقفی که انگار سال‌ها بود منتظر فرو ریختن مانده.

سامان سوت کشید.

«خب… این دیگه واقعاً creepyـه.»

خندید.

کوتاه.

بیشتر برای شکستن سکوت تا از روی خوشحالی.

ماشین را کنار جاده نگه داشت.

چند ثانیه به عمارت خیره ماند.

طولانی‌تر از حد معمول.

بعد آرام گفت:

«این‌جا رو دوست ندارم…»

نگاهش هنوز روی ساختمان بود.

«انگار یه چیزیش آشناست.»

پرسیدم:

«یعنی چی؟»

سرش را تکان داد.

«هیچی.»

هنوز به عمارت نگاه می‌کرد.

بعد زیر لب گفت:

«من یه نخ سیگار می‌کشم… تو برو یه دور بزن ببین اصلاً چیزی اون تو هست یا نه.»

پرسیدم:

«یعنی نمیای؟»

لبخند کوتاهی زد.

«اگه چیزی پیدا کردی، اون‌وقت میام.»

اما پیاده نشد.

در را بستم.

باد سردی میان علف‌های خشک پیچید.

و همان لحظه، برای اولین بار متوجه شدم:

هیچ صدایی نیست.

نه پرنده‌ای.

نه سگی.

نه حتی صدای واضح باد.

فقط چیزی شبیه به سکوت.

سکوتی که کامل نبود—

انگار چیزی از داخلش حذف شده بود.

چیزی که نبودنش را می‌شد حس کرد.

عمارت ایستاده بود.

خاموش.

درِ چوبیِ ورودی نیمه‌باز مانده بود.

گویی کسی، سال‌ها پیش، عجله داشته بیرون برود—

و فرصت نکرده در را کامل ببندد.

داخل، بوی گردوغبار و رطوبت مانده بود.

هوای کهنه.

سنگین.

نور چراغ‌قوه روی دیوارها می‌لغزید.

کاغذدیواری‌های پوسیده.

راهروهای ترک‌خورده.

ردِ رطوبت روی سقف پخش شده بود.

تیره.

نامنظم.

چند اتاق را گشتم.

چیزی نبود.

و همین، عجیب بود.

فکر می‌کردم همچین جایی باید چیزی در خودش پنهان کرده باشد.

یا شاید فقط زیادی ساکت بود.

ایستادم.

به پشت سر نگاه کردم.

راهرو همان بود.

احتمالاً.

یا شاید فقط مطمئن نبودم چند قدم آمده‌ام.

بعضی جاها، آدم نمی‌تواند درست حدس بزند چقدر راه آمده.

گوشی‌ام آنتن نمی‌داد.

و ناگهان، این فکر از ذهنم گذشت:

اگر همین حالا برگردم…

آیا همان راه را پیدا می‌کنم؟

مسخره بود.

می‌دانستم.

اما بعضی مکان‌ها، طوری ساکت‌اند که انگار دارند به چیزی گوش می‌دهند.

پله‌های طبقهٔ بالا زیر قدم‌هایم ناله کردند.

و همان‌جا بود که چیزی پیدا کردم.

نه کتاب.

فقط—

تکه‌ای کاغذ، گیر کرده پشتِ چوبی شکسته، کنار دیوار.

کاغذ قدیمی بود.

زرد.

رطوبت‌خورده.

شکننده.

لبهٔ سمت راستش صاف نبود.

رشته‌های نازکِ کاغذ از لبه‌اش بیرون زده بود—

انگار صفحه‌ای را با عجله از داخلِ کتابی قدیمی کنده باشند.

رویش نوشته شده بود:

«آن‌چه پایین دفن شد، نباید دوباره…»

ادامهٔ جمله از بین رفته بود.

یا شاید اصلاً هیچ‌وقت کامل نوشته نشده بود.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

و بعد—

حسی از پشت گردنم بالا رفت.

نه مثل ترس.

بیشتر شبیه یادآوردن چیزی…

که نباید می‌شناختمش.

چراغ‌قوه را چرخاندم.

هیچ‌کس نبود.

بادی داخل راهرو پیچید.

و درِ نیمه‌باز،

کمی بیشتر باز شد.

بی‌صدا.

برای لحظه‌ای ایستادم.

و مطمئن نبودم چیزی در راهرو جابه‌جا شده…

یا فقط فاصله‌ها دیگر درست به نظر نمی‌رسیدند.


→ فصل بعد: «خوابِ اول»

داستان ترسناکداستان معماییداستانوحشترمان
۶۳
۳۷
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید