
نه با طوفان.
نه با فریاد.
فقط نورِ سردِ یک ویدئو.
«اگر کتاب را پیدا کنی، برندهای.»
ویدئو کوتاه بود.
چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید.
دوربینی لرزان، عمارت متروکهای را نشان میداد در حاشیهٔ یک آبادی قدیمی.
صدایی خندان میگفت:
«میگن هنوز اونجاست.»
برای لحظهای، تصویر روی یکی از پنجرهها ثابت ماند.
پنجره تاریک بود.
بیش از حد تاریک.
و بعد ویدئو تمام میشد.
بار اول، فقط دیدمش.
بار دوم، دقیقتر نگاه کردم.
بار سوم—
برای لحظهای مطمئن نبودم همان ویدئو را میبینم.
چیزی فرق داشت.
نمیدانستم چی.
شاید نور.
شاید زاویه.
شاید…
پنجره انگار یکجوری فرق کرده بود.
انگار چیزی پشتش ایستاده بود…
یا شاید فقط تاریکی عمیقتر شده بود.
اما وقتی دوباره پخشش کردم، همانطور بود که اول دیده بودم.
بسته.
کاملاً بسته.
گوشی را پایین آوردم.
چند ثانیه به صفحهٔ خاموش نگاه کردم.
حسی مانده بود.
چیزی که هنوز شکل نگرفته بود—
اما حضور داشت—
بدون اینکه بدانی کجا.
سامان گفت:
«این چرتوپرتا چیه میبینی؟ صددرصد آخرش یکی از این یوتیوبرها از کمد میپره بیرون.»
گوشی را از دستم گرفت.
ویدئو را بست.
خندید.
اما بعد، خودش دوباره ویدئو را باز کرد.
این بار بدون حرف.
تا آخر نگاه کرد.
و این بار… نخندید.
سکوتش کمی طول کشید.
نه زیاد.
فقط آنقدر که توی ذوق بزند.
پرسیدم:
«چته؟»
چند لحظه طول کشید تا جواب بده.
نگاهش هنوز روی همان پنجره بود.
گفت:
«هیچی…»
مکث کرد.
خیلی کوتاه.
بعد آرام گفت:
«فکر کردم قبلاً دیدمش.»
بهش نگاه کردم.
«کِی؟»
شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
ویدئو را بست.
این بار سریعتر.
چند ثانیه بعد گفت:
«سه نفر قبل ما رفتن دنبالش.»
سرم را بلند کردم.
«دنبال چی؟»
«همین کتابه دیگه.»
لیوان نوشابه را روی میز چرخاند.
«هیچکدومم چیزی پیدا نکردن.»
مکث کرد.
«یا حداقل… چیزی منتشر نکردن.»
به پنجرهٔ تاریک گوشی نگاه کردم.
و برای اولین بار، مطمئن نبودم این فقط یک چالش اینترنتی باشه.
جاده هرچه جلوتر میرفت، خالیتر میشد.
شهر آرام در آینهٔ عقب محو شد.
جایش را زمینهای خشک، تیرهای برق خمیده و خانههای پراکنده گرفت.
سامان رانندگی میکرد.
یک دستش روی فرمان بود.
دست دیگرش روی لیوان قهوه.
گفت:
«فقط امیدوارم تهش یه چیزی گیرمون بیاد.»
پرسیدم:
«مثلاً؟»
لبخند زد.
«پول. شهرت. یا حداقل یه داستان خوب.»
به بیرون نگاه کردم.
انگار جاده کش میاومد…
یا از جایی رد شده بودیم که یادم نمیاومد.
چیزی نمیگفتم.
اما از لحظهای که وارد آن جاده شده بودیم، حس میکردم از جایی دور نمیشیم—
داریم به یه چیزی نزدیک میشیم.
بزرگتر از چیزی بود که در ویدئو دیده میشد.
یا شاید…
فقط نزدیکتر.
پنجرههای شکسته.
دیوارهای نمزده.
و سقفی که انگار سالها بود منتظر فرو ریختن مانده.
سامان سوت کشید.
«خب… این دیگه واقعاً creepyـه.»
اما بازم خندید.
سامان از اون آدماییه که وقتی میترسه، بیشتر شوخی میکنه.
ماشین را کنار جاده نگه داشت.
چند ثانیه به عمارت خیره ماند.
طولانیتر از حد معمول.
بعد آرام گفت:
«اینجا رو دوست ندارم…
انگار قبلاً اومدیم.»
نگاهش را از عمارت برنداشت.
«تو برو یه نگاه بنداز. من حواسم به جاده هست.»
پرسیدم:
«چرا من؟»
چند لحظه طول کشید تا جواب بده.
بعد گفت:
«چمیدونم… تو برو یه نگاه بنداز بیا.»
مکث کرد.
«یکیم باید حواسش به ماشین باشه.»
گفتم:
«یعنی نمیای؟»
نگاهم نکرد.
گفت:
«تو برو. اگه چیزی بود زنگ بزن.»
پیاده شدم.
در را بستم.
باد سردی میان علفهای خشک پیچید.
و همان لحظه، برای اولین بار متوجه شدم:
هیچ صدایی نیست.
نه پرندهای.
نه سگی.
نه حتی صدای واضح باد.
فقط چیزی شبیه به سکوت.
سکوتی که کامل نبود—
انگار چیزی از داخلش حذف شده بود—
چیزی که باید آنجا میبود.
عمارت ایستاده بود.
خاموش.
درِ چوبیِ ورودی نیمهباز مانده بود.
گویی کسی، سالها پیش، عجله داشته بیرون برود—
و فرصت نکرده در را کامل ببنده.
داخل، بوی گردوغبار و رطوبت مانده بود.
هوای کهنه.
سنگین.
نور چراغقوه روی دیوارها میلغزید.
کاغذدیواریهای پوسیده.
راهروهای ترکخورده.
و ردِ رطوبت، مثل رگهایی تیره، روی سقف پخش شده بود.
چند اتاق را گشتم.
چیزی نبود.
فکر نمیکردم اینقدر زود به آخرش برسم…
مطمئنم تازه شروع کرده بودم.
یا شاید…
قدمهایم بلندتر شده بودند.
ایستادم.
به پشت سر نگاه کردم.
راهرو همان بود.
طولش همان بود.
احتمالاً.
یا شاید این جور جاها آدمو الکی خیالاتی میکنن.
گوشیام آنتن نمیداد.
و ناگهان، این فکر از ذهنم گذشت:
اگر همین حالا برگردم…
آیا همان راه را پیدا میکنم؟
مسخره بود.
میدانستم.
اما بعضی مکانها، طوری ساکتاند که انگار دارند به چیزی گوش میدهند.
پلههای طبقهٔ بالا زیر قدمهایم ناله کردند.
نه کتاب را.
فقط—
یک تکه کاغذ.
گوشهای از دیوار، پشت چوبی شکسته، گیر کرده بود.
کاغذ قدیمی بود.
زرد.
مرطوب.
نیمهپوسیده.
رویش نوشته شده بود:
ادامهٔ جمله پاک شده بود.
یا شاید اصلاً هیچوقت کامل نوشته نشده بود.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
و بعد—
حسی از پشت گردنم بالا رفت.
نه مثل ترس.
بیشتر شبیه یادآوردن چیزی…
که مطمئن بودم هیچوقت تجربهاش نکردهام.
چراغقوه را چرخاندم.
هیچکس نبود.
بادی داخل راهرو پیچید.
و درِ نیمهباز، آرامتر از قبل، کمی بیشتر باز شد.
و مطمئن نبودم—
در بازتر شده…
یا من نزدیکتر ایستادهام.
