ویرگول
ورودثبت نام
دختری از آن سو
دختری از آن سوعزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
دختری از آن سو
دختری از آن سو
خواندن ۲ دقیقه·۹ ساعت پیش

فانوس شب🕯️، بخش دوم

به شانه ام زدی ک تنهایی ام را تکانده باشی !؟ به چه دل خوش کرده ای !؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟
به شانه ام زدی ک تنهایی ام را تکانده باشی !؟ به چه دل خوش کرده ای !؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟

بخش دوم : فانوس روشن است

دانه های برف دانه به دانه و به نوبت روی موهای فانوس می‌ریختند و قلب شعله ورش را سرد و خنک میکردند ، او عاشق زمستان بود خاطرات خوشی از این سرما داشت، آیا دوباره روزی میشود که بخندد!؟ کمی به فکر فرو رفت و غرق شد در دریایی از رویا

۱ سال قبل :

- فانوس دریایی من چیکار می‌کنه!؟

- دارم وسایلتو جمع میکنم

- وسایل منو !؟

- تو این گیر و دار و نفرین شدن همه مردم بهتره اینجا نباشی بکتاش نمی‌بینی همه مردم شهر شدن ، دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این اذیت شی ، ضمنا خودت گفتی برای این که شوالیه شی نیاز داری بری اونجا منم دارم حمایتت میکنم

- وای وای چه زبونی داری باشه ولی اگه میخوای نمی‌رم ها

صدای جوش آمدن کتری روی آتش فانوس را به اکنون برگرداند ، زیر لب زمزمه کرد گفتی اگه میخوای نمی‌رم ها...

دستان کوچک و ظریفش مشت شد و اشک ها راه خود را باز کردند

- ولی تو رفتی ولی رفتی

هق هقش کلبه را پر کرده بود چه کسی میداند که فانوس ۱۸ ساله چه چیزی داشت تجربه میکرد تک و تنها در میان این کلبه خونخوار

پس از صرف کمی سوپ نصفه نیمه تصمیم گرفت تا هوا تاریک نشده به جنگل رود و کمی قدم بزند شاید چیزی برای خوردن یا کسی برای دیدن پیدا کند ، سنگ ریزه ها زیر پاهایش ساز می‌زدند و سکوت جنگل را می‌شکستند یک مرغ مقلد نیز روی شاخه درخت مدام سعی در تقلید ریتم آوای فانوس داشت که سبد به دست در جنگل قدم میزد و زمزمه میکرد

- لالا لالا گل پونه

گل زیبای بابونه

بپوش از برگ گل پیرهن هوا سرده زمستونه

لالا لالا گل چایی همه رفتند تو کجایی

همانطور که به چشمه یخ‌زده نزدیک می‌شد چیزی مثل باد از کنارش رد شد ، با ترس سر برگرداند و شخصی را دید که سریع خود را در دره پرت کرد و ناپدید شد ، فانوس بهت زده به مسیر شخص مرموز نگاه میکرد کنی بعد با صدای سنجاب کوچکی که سعی در جلب توجه

فانوس داشت جلب شد سنجاب کاجی را به طرف فانوس گرفته بود تا رسم‌مهمان نوازی را به جا آورد ، فانوس هم که بدش نمیآمد مهمان کسی شود روی همان برف ها نشست ،‌

اشک در چشمان فانوس دوباره جمع شد و طناب بغض دور گلویش پیچید ، اخیرا خودش هم نمی‌دانست چه مرگش شده ، هر چه میشد دلش میخواست گریه کند و سرش را در دیوار فرسوده کلبه بکوباند تا بمیرد ، سنجاب که انگار دانا تر از حتی خود فانوس بود ب ناراحتی روی شانه های فانوس نشست و سرش رو روی شانه اش گذاشت

فانوس لبخند تلخی به این مهربانی سنجاب زد و یاد جمله ای افتاد که خیلی دوست داشت و زیر لب گفت

- به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی !؟

به چه دل خوش کرده ای !؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟

فانوسداستانرمانقصهکتاب
۵
۰
دختری از آن سو
دختری از آن سو
عزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید