
لای پلک هایش را به آرامی باز کرد و با برخورد نور آفتاب به چشمش چشمانش را ناخودآگاه بست ، درد سرش بدتر شده بود و شروع کرد به سرفه های پشت سر هم و آن لخته های سیاه آری آنها ، او به زودی میکرد شکی در آن نبود ، اصلا شاید همین حالا مرده است !؟ اینجا کجاست !؟
به اطرافش نگاه کرد خانه ای بزرگ و دنج دید خبری از کلبه ویرانه خودش نبود ، اکنون چه میشد !؟
شخصی به آرامی قدم دراتاق نهاد و با دیدن افسون که حالا داشت از سر جایش بلند میشد قبل از متوجه شدن فانوس خود را کمی پشت در پنهان کرد و به چشمان درشت فانوس که حالا پر از بغض شده بود نگاه کرد و دلش ذربخت ، چقدر آن موقع ها وقتی او گریه میکرد قلبش میکشست ، حاضر بود زمین و زمان به هم بدوزد که قطره ای اشک از چشمان فانوس نریزد ، فانوسی که به خاطر کارهای خود بکتاش اشک ریخت
- آری به خاطر خودم !
زمزمه را که گفت فانوس سریع پرید و هینی کشید
- چه کسی پشت در است
بکتاش به آرامی وارد شد
-سلام فانوس دریایی من
- بکتاش...
اشک ها دانه به راه راه خود را به صورت فانوس باز میکردند و بکتاش با دیدن این صحنه دیگر نتوانست بغض خودش را کنترل کند و این بغض هزار ساله بکتاش که اورا سنگ کرده بود شکست و همچون کوهی ریزیش کرد و نهری از آن جاری شد نهری که از چشمان خسته اش میریخت ، حالا آن دو بدون هیچ لمس و حرفی ساعت ها به هم نگاه میکردند و اشک میریختند،
شب شده بود و گریه ها تمامی نداشت ، انگار کلمات نمیتوانست میزان این حجم دلتنگی را تحمل کند ، ناگهان بکتاش قدم به جلو گذاشت و محکم فانوس را در آغوش کشید ،
فانوس حس کرد در امن ترین جای دنیا قرار دارد، درد مزمن سرش را فراموش کرده بود و حالا ، دل دل گفت حالا آماده ام که بمیرم !
بکتاش به چشمان فانوس نگاه کرد
- خیلی سخت بود بکتاش
- باد با شمع های خاموش کاری ندارد
اگر بر تو سخت میگذرد بدان روشنی ، فانوس دریایی من ...
-