ویرگول
ورودثبت نام
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 متعلق به دنیای کلاسیک ،غروب ،شعرها و شوق ها💌🌄🌱
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد

دستهایم را میان دست هاش نگه داشت و با لبخند به چشم های خمارم نگاه میکرد،

خنده هایش،خنده هایش همان جرعه ی غرور من بود ،

همان شعری که می‌جوشد و می‌روید.

خنده اش هیچ کمرنگ نمیشد .با یکی از دست هایش هردو دست مرا محکم نگه داشتو با آن یکی موهایم را کنار زد ،

خب عزیزکم میگفتی ؛بگو برایم .

از برق دلنشین پشتِ این مستِ چشم بگو ،

بگو که در مسیر آمدن چه دیدی ؟

غروب صورتی همراه با رگه های طناز یا جدول های تازه رنگ شده ی مسیر خیابان ،گلفروشی های کوچک یا خانواده ی گنجشک ها ،بگو که بازهم برای هزار و چندمین بار از پل سفید و پرنده هایش عکسهای باصفا گرفتی و خودت را فرزند قلب کارون دانستی .

دست هایم را از دستش کشیدم و روی قلبم گذاشتم

روی اولین صندلی که در آن نزدیکی ها بود نشستم و گفتم :

اعتراف کن

اعتراف کن که تو آرزوی برآورده شده ی آن دفتر کاهی ۱۵سالگیم هستی

چیزی تورا از آن صفحات بیرون کشیده

مگر میشود همه چیزت عین همان عشقی باشد که می‌خواستم،

چشم هایم‌را بستم و گفتم ؛

این زمستان سخت هم به پایان می‌رسد مهربان من

و من به دشتِ سپیدِ قاصدک خواهم رسید

جایی که همراه با رویاهای دنیای خیالیم قدم میزنم

در کوچه های خلوت و بن بست در جایی که شعر معنا میگیرد،

من میروم و میروم و میروم

به تو فکرمیکنم

توبه گفته بودی همیشه این ذوق با تو بماند

ومیماند،

به تو گفته بودم کتابی خواهم نوشت کم حجم با وزن گزاره هایی حجیم به یاد شب های روشن ،موش ها و آدم ها و نمایشنامه های شکسپیر !

لبخند دندونی زدم و گفتم این بداهه ای بود که تو مسیر اومدن گفتم

دستم را کشید و توی آغوشش نگهم داشت :

-تو خودت هدیه ای ،هدیه ی یک روز بداهه در یک عصر پاییزی...

عصر پاییزیپاییزعشقنویسنده
۵
۲
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻
زهرا اعصامی یا همان الیزابت بنت👒🌻
می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 متعلق به دنیای کلاسیک ،غروب ،شعرها و شوق ها💌🌄🌱
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید