هوا بهار است
پنجره باز است و من همان ادمِ بی طاقت همیشگی
دست از کتاب های حجیم روانشناسی برداشتم و کش و قوسی به بدن تکه تکه شده ام از درد میدهم
تکه تکه از ساعت های طولانی نشستن و طولانی تر از آن سرکار بودن را ...
به بغل میخوابم و باد از لایه پنجره ی نیم باز اتاقم پاهایم را نوازش میکند، موهای بلندم که حالا تا کمرم رسیده روی صورتم پخش میشود
میخندم
به یاد ان دختر شر و پر از شیطنت 15سال پیش
همان دختر مو کوتاه با آن صورت گرد و لباسهای همیشگی اش
«تاب و شلوارک لی»
خیلی یادم نمیآید لباس های دخترانه و پیرهن های رنگارنگ و چین و واچین پوشیده باشم
همیشه هم بازی و هم سن هایم پسر بودند
و من رئیس همه ی آنها
به آن دختر پر جنب و جوش و زبان درازِ نترس فکر میکنم
با یاداوری همه ی آن شیطنت ها میخندم.
حالا بزرگ شده ام
خیلی بزرگتر از آن دختر ۷.۸ساله ی پر سروصدا
که هرجا بود دردسر هم آنجا بود
که هرجا بود مجراها هم بود
حالا بزرگ شدم
سالهاست شاغلم و تک به تک آرزوهای نوجوانی و کودکیم را خودم برآورده کرده ام
من
باهمین دست های کوچک و ظریف🪷
حالا بزرگ شدم و کارشناسی ام تمام شده است
روانشناسی میخوانم و هنوز چیزی نشده صدایم میزنند «خانم دکتر »، بچه های بیمارستانِ سلامت و مطب استاد را میگویم!
به لبخند زیبا و متین گوشه لب استاد فکر میکنم که هربار به من یادآورمیشود که از ترم اولِ تو، بحث و صحبت راجبت در دفتر اساتید گرم بود
و برای همه ما این دختر دوست داشتنی باهوش جالب و مطرح بود
و من هربار بعد از این حرفها میخندم و به خودم می بالم از فرط خوشحالی که نصیب من است.
سالها گذشت و من هنوز خیلی به تو شبیهم زهرا
زهرای ۱۵سال قبل...
هنوز میخندم ،شطینت میکنم ،هرجا من باشم سروصدا هست و دردسر هایم تمامی ندارند
هنوز گاهی تنهایی تمام حاصل زندگیم است
تنهایی که مطلق نیست اما خلائی به جا مانده از سالهای سیاه گذشته است...
و بااین حال تو هستی و تمام چاله های زشت و پوشالی را پوشانده ای
و لبخندت و نگاهت و دستانت و بودنت هدیه ای برای جبران همه تلخی هاست
تو هستی و من در کنار تو حالا شده ام آن دختر طناز با لباس های رنگی و پیراهن چین دار و یقه های دوستداشتنی با موهای لخت و بازِ همیشگی
تو هستی و بودنت زهرای همیشه خندان را وصل میکند به آن دختر شاد گذشته ها در جایی که لطافت معنی بودن هستی هاست و گونه های بیرون زده ام هنگام خندیدن گواه آن کوچولوی بامزه ی دور است🌝
