ویرگول
ورودثبت نام
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم... نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 عکاس 📸و رویا پرداز
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

عصرِبهارِباتو⛅

روبه‌روی پنجره‌ی رو به خیابانِ اتاقم می‌ایستم.

بادِ خنکِ قلبِ تیرماه به موهای لخت و بازم می‌وزد و غروب، رنگ‌های کمانی‌اش را یکی‌درمیان بر تابلوئه تار به تارِ قهوه ای موهایم می‌کشد .

کفِ دست‌هایم را به دو طرفِ پنجره تکیه می‌دهم و سرم را بیرون می‌برم.
به عقب فکر می‌کنم؛ وقتی که دخترکِ سالهای مدرسه بودم، بی‌پروا و پر از خنده‌ های بی دریغ..‌
به آن صبحِ بارانی فکر می‌کنم؛ وقتی به قشنگ‌ترین بخشِ کتاب «تس دوربرویل» رسیده بودم و هیچ‌چیز نمی‌توانست حواسم را از آن واژه‌های جادویی و دوست‌داشتنی پرت کند، جز یک صدا.
توجهم به سمت تلویزیون جلب شد. اسمِ برنامه را به خاطر ندارم، اما رضا رشیدپور با صدای زیبایش آوایی را ساخت که برای همیشه در قلبم ثبت شد:
«از پنجره‌ی رو به خیابانِ اتاقت، آن‌قدر که من خاطره دارم، تو نداری.»
حالا من اینجا ایستاده‌ام و آن شعر را زندگی می‌کنم.
به قفسه‌ی کتاب‌های چیده‌شده‌ات، که از پشتِ پنجره‌ی اتاقت پیداست، خیره می‌شوم. به پرده‌ای که همراهِ باد، می‌رود و می‌آید؛ می‌آید و می‌رود
و  به نورِ جمع‌شده بر دیوارِ سفیدِِ روبه رو که حالا رنگِ طلایی میسُراید
تو از قابِ پنجره رد می‌شوی و این زیباترین ضدنوری‌ست که می‌توانم در دنیا ببینم.
لبخند می‌زنم و رد می‌شوم؛ و دوباره به همان صبحِ بارانی برمی‌گردم.
«از پنجره‌ی رو به خیابانِ اتاقت، آن‌قدر که من خاطره دارم، تو نداری.»

عشقبهارتابستانغروبروزمره
۱
۰
الیزابت بنت👒💌🏛️
الیزابت بنت👒💌🏛️
می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم... نویسنده✍🏼📜 دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠 عکاس 📸و رویا پرداز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید