روی نیمکتِ کنارِ آخرین درخت نشسته بودم و کتابِ دزیره را بدست داشتم.
باد ورق هایش را یکی یکی کنار میزدولی نگاه خیره ی من به جلو بود ،
کلاغ ها آسمان آبی آن روز را سیاه کرده بودند
عکس چاپی ات را از لای کتاب بیرون کشیدم و به این فکر میکردم که چقدر دوست ترت دارم از هر لحظه ی نزدیکی و به شعر نزارقبانی فکر میکنم که میگوید : اگر دوری تورا عاشق نکند پس تو واقعا عاشق نبودی ،چون عشق به نزدیکی معشوق نیست! عشق آن است که هرگاه از دیدگانمان غایب شوند،اشتیاقشان در دل ما زنده شود.
آری عشق همین لحظه های دوری و تمنای نزدیکیست
تنِ دور از مَنَت هم مرا به فکر خاطراتت باهممان میبرد
جایی در حوالی غروب نوزدهمین روز از پاییز
یا دانشگاهیِ که حالا دانشکده به دانشکده شاهد شیداییِ جوانیمان بود .تو نیستی و من به تکرار و مرور روزهای خوبمان لحظه ها را میگذرانم و هرجای جدیدی که میروم به امید دیدار تو درشبهای مهتابی تابستان است که شعله های دلتنگی ام را خاموش و کم سوز نگه میدارم
من تو را در قطرات ریز بارانی که به گونه ام می افتد میبینم ،در رقص برگهای روبه رو ،در طلوع نوری که از پنجره ی روبه خیابان اتاقم به چشمهایم میتابد و بوسه کنان من را به سمت زندگی هل میدهد
من تورا در آن خیابانِ پر از شکوفه گیلاس میبینم ،درسفیدی درخت سیب و ماه شب چهارده ای که امشب است
تورا هرلحظه و هرجا میبینم ،میشنوم و میبویم
و این حسِ شوقِ عشق را هیچ فاصله ای از من نمیتواند بگیرد...
