رابطه، دیگر یک فعل نیست؛ یک وضعیت است. وضعیتِ دو نفر که یاد گرفتهاند چطور بدونِ نگاه کردن به هم، در یک قاب جا شوند.
ما به پایان نرسیدهایم؛ برای پایان، باید ابتدا «حرکتی» کرد. ما فقط در نقطهای که نه راهِ پس دارد و نه اشتیاقِ پیش، در یک استیصالِ باوقار متوقف شدهایم؛ آدمهایی که هم را دارند، اما مدتهاست هم را گم کردهاند.

من تو را نمیبینم، فقط حضورت را تحمل میکنم تا جایِ خالیِ پشتِ سرم سرد نشود. تو نیز مرا به عنوان بخشی از دکوراسیونِ تنهاییات پذیرفتهای.
ما برای فرار از تنهایی، به یک تنهاییِ بزرگترِ دو نفره پناه آوردهایم. بزرگترین دروغِ ما، کلمهی «ما» بود. غریبههایی که از ترسِ سلولِ انفرادی، همبند شدهاند.
بوسه، وقتی از سرِ اشتیاق نباشد، سنگینیِ سردِ یک وظیفه روی لبهاست. آغوش وقتی پناهگاه نباشد، تلاشِ بیهودهی دو استخوان است؛ برای آنکه ثابت کنند تنها نیستند.
اما تنهایی، از پوست و استخوان رد میشود؛ تنهایی دقیقاً همان نقطهای است که من و تو به هم میرسیم و باز هم غریبه میمانیم.
ما از تنهاییِ هم سر رفتهایم؛ ما از هم میآویزیم، نه برای آنکه ریشههایمان در هم گره بخورد، بلکه برای آنکه سقوطمان کمی دیرتر اتفاق بیفتد.
عشق، وقتی به «امنیتِ میانمایه» تنزل مییابد، میمیرد.
من تو را دوست ندارم؛ من «نبودنِ تنهایی» را در حضورِ تو دوست دارم. و این، بیرحمانهترین نوعِ بهرهکشی از یک انسان است. آغوشمان، گرمایِ یک بخاریِ برقی را دارد؛ کار را راه میاندازد، اما «جان» ندارد.
غمانگیز است که زیباترین کلماتِ جهان را خرجِ کسی میکنیم که فقط «هست»، تا جایِ خالیِ کسی که «نیست» زیاد به چشم نیاید.
ما همدیگر را مصرف میکنیم تا زمان بگذرد. و تلخترین جایِ داستان اینجاست: زمان، تنها چیزی است که بعد از این همه «بازی»، دیگر برایمان باقی نمیماند.
عشقِ مدرن، جستجویِ کمال نیست؛ مدیریتِ فقدان است.
ما فقط یاد گرفتهایم چطور با «جای خالیِ اصلی»، کنارِ یک آدمِ فرعی زندگی کنیم.
✍ Mantra