امروز مگسم. کلافه! گیج میخورم و به صندلی میچسپم. گاهی با سر خودم را به شیشه دکان میکوبم تا خودم را از محیط بسته خلاص کنم و به خیابان برسم. بی فایده است. باید ساعت کاری تمام شود. گلویم بدجور متورم است. وقتی سعی میکنم آب دهانم را قورت بدهم، عضلات گردنم چنان منقبض میشوند و تیر میکشند که درد از مغز سرم شروع میشود و از پنجه انگشتان پایم بیرون میزند.
شراکت با آشنایان بدترین انتخاب در مسیر شغل است. خصوصا با برادران بزرگتر..اول اینکه یک برتری نسبت به شما احساس میکنند. دوم خود را مالک ارث پدریتان میدانند و سوم و مهمترین چیز: شما مجبور هستید بخاطر این شراکت تا آخر عمر چشمتان در چشم خانواده باشد. این یعنی استقلال و آزادی پَررررر.
بدترین مسأله رودربایستی و احترام است. حتی اگر توانایی و سواد آدم بیشتر باشد، بنا به همین رگ و پیوندهای خانوادگی باید زندگی و کسب و کار را از دریچه چشم ایشان نگاه کنی! این یعنی زندان مطلق..کم کم سکوت میکنی، در مورد چیزی نظر نمیدهی، فرسودگی شغلی تو را به یک مگس تبدیل میکند که انتهای سالن به صندلی چسبیده ای و مانند یک رباط کار روتین انجام میدهی...