حسرت دراز کشیده بود روی پاهام و من داشتم همراه با نوازش موهاش با همه میگفتم و میخندیدم. چایی میخوردم و حسرت نگام میکرد. لبخند میزدم به کناریم و بعد قهقهه زدم و پوست تخمه ها رو ریختم تو بشقاب و بچه سه ساله ای رو نشوندم رو پاهام و حسرت له نشد. زل زد توچشمام. زل زدم تو چشمای بچه. حسرت تو چایی بعدی همراهیم کرد و شب همراه با من پتو رو کشید رو سرش و کنارم درخانه میزبان خوابید. صبح که بیدار شدم حسرت قبل از من با میزبان میگفت و میخندید و کره روی نون می مالید.