ویرگول
ورودثبت نام
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

چند خواب و یک بیداری

تکه اول:

دست راستت یک ترک داشت. تا

آمدم دقیق‌تر نگاهش کنم پنهانش کردی. خندیدم. بلند.دیوارها هم ترک برداشت.

چشمهایم را تا انتها باز کردم.

تکه دوم:

درقایقی. صدای خنده‌هایت کوسه‌ها را تا ثانیه‌ای دیگر اهلی می‌کند. این خاصیت توست. زنی دستش را در موهایت می‌چرخاند. عکس چشمهایت، عکس برق چشمهایت را ثبت می‌کند. من ماهی‌ام. ماهی روی آب مانده. من ابرم. ابر‌ بارانی. من همه عروس‌های دریایی‌ام.

از خواب می‌پرم.

تکه سوم:

پارسال بود. یک میهمانی دعوت

شده بودیم. پاییز بود. توی حیاط ویلاییِ سرسبز، میز و صندلی‌های سفید چیده بودند. دور‌ِ هم نشسته بودیم. همه بودند.

دستم رفت سمت ظرف میوه و خواستم انتخاب کنم از بین طيف رنگ‌ها و مزه‌ها. گفتی: "خرمالو‌هاش خیلی طعم دارن."

خرمالو رو چندقاچ کردم و قاچی در دهان گذاشتم. گس بود و کال. برعکس حرف تو. متعجب نگاهت کردم. ناگهان تبدیل به خرمالو شدی. گس و کال.

از خواب پریدم.

تکه چهارم:

حالا اما بیدارم. در تخت دراز کشیده ام. درِ سفید اتاق روبرویم است. ویژگی ناکارآمد در سفید این است که نور از پنجره‌ی خانه‌ی روبرو بر آن منعکس می‌شود و به این‌ترتیب دوزاری مغزم می‌اُفتد که شب شده و باید چراغ ها را روشن کنم، اما خوشایندم نیست. چراغ ها که روشن می‌شوند دیگر خوابی در کار نیست. زندگی از نور قدرت می‌گیرد و دستهایم را محکم به سمت خود میکشد.

فردا باید بگویم بیایند در سفید را از جا بکنند. شاید آگهی‌ کردم برای فروش. احتمالا کسی دوست داشته باشد انعکاس نور را در درِ سفید ببیند و بفهمد چراغ‌ها باید روشن شوند.

زینب اردستانی

داستان کوتاهداستانکنویسندگیرویا
۴
۰
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید