ویرگول
ورودثبت نام
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

انتخاب

امشب بین انتخاب دو رنگ موندم. پیش میاد. صورتی ملایم یا نارنجی هلویی. هلویی رو بلدم اما به اسم‌های طیف مختلف یه رنگ اهمیتی نمیدم برای همین اولین‌باری که اسم زرد خردلی تو ذهنم موند انقدر خوشم اومد که تا یه هفته برام جالب بود.

خصیصه دیگه‌ای که دارم اینه که گاهی همین‌جوری محض تفریح به آدما رنگ نسبت میدم؛ رنگ واقعیشون رو. مثلا عمو ته‌تغاریم سبزِ سرحاله. از این سبز باحالا که مثل صبح شماله. رنگ اُکالیپتوس.

یا مثلا اروین یالوم درمانگر و نویسنده خفن مورد‌ علاقه‌ام خاکستریه. شاید چون یکی دوتا عکس سیاه و سفید داره که به نظر میاد کت و شلوارش تو این رِنج رنگه. یا مثلا سال آخر دبیرستان یه دبیر نقلی و میان‌سال دینی داشتیم که صورتش گرد بود و خوراک کشیدن لُپ بود. خوب می‌دونست چقدر از بابت کنکور خُردو‌‌‌‌خمیریم و اینکه نصف ساعت کلاس می‌خوابیدیم و هندزفری و گوشی داشتیم رو از ابتدا ندید میگرفت. اون برای من همیشه یه نارنجی لطیف و تابستونیه.

یا مثلا شاملو رنگ شنِ نمدار و رمانتیکه.

اون راننده بی آر تی که پارسال هشت صبح توی مسیر محل کار،موقعی که داشتم سرِپا می خوابیدم همه موزیک‌های باحال شادمهر و هایده رو پلی می کرد تا پیری‌هام، سفیده.

حبیب، شبایی که تو زمین بازی ماهی‌های زلال پرسته سفید و آبی دیده می شه.

شاید هیچ‌وقت فرق رنگ ها رو یاد نگیرم.

اما رنگ‌ها ظهور پیدا کردن که الهام‌بخش باشن.

یکی از زبون‌های دنیا رنگه.

شاید برای این که از سبزی چمن طراوت آدم‌ها رو بفهمیم.

یا مثلا بدونیم مورچه اگه سیاهه، اما نون‌آور و شریفه.

خوبه آدمیزاد حتی اگه هفت‌رنگه یه لایه سفید هم میون راه بار بزنه، با قلم‌مو پخش کنه رو دست و قلبش‌، بشینه تو آفتاب تا خشک بشه.

زینب اردستانی

رنگدلنوشتهداستانکقصه گودل نوشته
۴
۰
Zeinab Ardestani
Zeinab Ardestani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید